امروز تیك تاك ساعت جز استرس حرف دیگری برایم ندارد
و من
حالا وقت امدن عید برای دیدنت فقط چند عكس و دست خط از تو روبرويم است...
مستاصل تر از همیشه...و خسته...
پر از استرس های روزانه... پر از تردید....
شرمسار از گذشته چشمانم را به زمین دوختم...
طاقت دیدن چشمان همیشه مهربانت را نداشتم....
نامت حک شده بر جاي جاي دفتر خاطراتم...
به جای شادی های سال نو اشک بوسه بر يادگاري هايت می ریزم
نیشخند تلخی میزنم...
شاید به خودم...
شاید به این دنیای بیرحم...
بغض گلویم را فشار میدهد...
ملتمسانه نگاهت میکنم...
به چشمهایت...که خنده ای مبهم در خود دارد...
دلم میلرزد...
میروم به روزهای گذشته....
سالهاییییی دور كه شادی سال نو و تعطیلات را با هم تجربه میكردیم و تعطیلی من و تو در شكوه همین بود و سرمست بودیم از امدن بهار و تعطیلات
چشمانم را میبندم...
میخواهم در خاطرم زنده شوی...
اما کم می آورم...برای داشتنت...برای احساست...برای خواستنت....
دردی غریب در قلبم میپیچد....
دستم را به تو میگیرم تا تعادلم حفظ شود....
میبینی بهار واقعي من!
خسته ام...خیلی خسته...
از همه چیز....از هیچ چیز...
دلم هوای تو را كرده
چرا؟؟؟...هنوز هم نمیدانم چرا سهم من از تو تا این حد کوتاه بود؟...
هنوز هم نمیدانم چرا لیاقت داشتنت را نداشتم....
هنوز هم نمیدانم چرا غروب آن روز تو نیامدی...
و چطور توانستی من را در این يكسال و ده ماه و بيست و شش روزتنها بگذاری
دلتنگم....بیقرارتر از همیشه....
خسته ام....و تنها....
كس روزهاي بي كسي ام!
به اندازه ی تمام سالهای بودنم از نبودنت رنج بردم
و هنوز چشم به راهم
جایت در تمامیه ثانیه های زندگیم خالیست....
از ميان آغوشم
رفتی...پر کشیدی...
اما....هنوز هم نمیتوانم نبودنت را تاب بیاورم...
کاش بودی...
کاش حسرت زندگیم نمیشدی....
همیشه دلتنگ مهربانی هایت هستم...
دلتنگم
بدون تو...حتی تحویل سال هم برایم هیجانی ندارد
جز اینکه جای خالی ات را بیشتر به رخم میکشد.....
و" من دوستت دارم"...این تنها کلام نگفته ي من...

مهشاد ...
ديشب سال تحويل شد...كنج خونه تنها و آرام و ساكتو خسته... روبروي سفره ي هفت سين نشسته...نگاهم به عقربه هاي ساعت و گوشهايم به صحبت هاي مجري تلويزيون...اما حواسم جايي ديگر و خاطرم مكاني ديگر رفته بودند...جايي حوالي سال هاي نه چندان دور.بهار ۸۶...دختري از تبار نازكي و ظرافت، برايم از جنوبي ترين نقطه ي ميهن، سوغاتي ساعت و چفيه آورده.مي گويند اين دختر براي من احترام خاصي قائل است.مي گويند اين دختر مهرباني اش آميخته با رفتن و آمدن هاي من شده است...مي گويند دختري است كه ارزشي فزون در من يافته... .تحويل سال ۸۶ به خودم، به خانواده ام، به آنچه گذراندم و زيبا آنكه به دختري مي انديشم از تباز نازكي و ظرافت... .به اينكه چطور اجازه يافتم او را بيازارم.به بد دلي ام و به احترام او... .سال تحويل مي شود و اولين تصويري كه بعد از تحويل سال در اولين ثانيه اوين تصوير خاطرم مي شود چهره ي دل گشاي اوست.چند روز بعد او را سر سفره ي هفت سين در كنار خودم مي يابم.بر عجبم كه چگونه توانسته مرا مسحور كند.او مي گويد و من مي شنوم ...او مي رود و اما به دلم مي آيد.در دلم خانه تكاني مي كند و گرد و غبار از چهره ي غم زده ي سينه ام مي زدايد.و من خانه ي دل را نو يافته " عاشق مي شوم "...
تحويل سال نو، بي تو، بدون تو:
تکرار سالاي تاريکِ پشتِ سر...
سالايي که تو شون از تو اثر نبود،
نه يه نشوني و نه خط و نه خبر!
يه ماهي قرمزه مُرده رو آبِ تنگ،
که خواب آخرش يخ بسته تو چشاش...
يه سبزه ي کچل تو کاسه ي سفال،
که گندمي شدن رؤيا شده براش...
يه دسته سنبله پژمرده ي بنفش،
با چند تا سکه ي ده شاهيِ سياه؛
يه ساعت خراب که کل زندگيش،
وقتو نشون داده، اما به اشتباه...
اين سفره ي منه وقتي تو غايبي،
وقتي که سال نو يه شوخيه برام!
وقتي که پشت هر زنگ تلفني،
دنبال ردتم... تنها تو رو مي خوام...
اين سفره ي منه، تو قحطي چشات،
وقتي که دور دور از خلوت مني؛
وقتي که لااقل واسه گذشته ها
يادم نمي کني، زنگي نمي زني...
دور از تو سال من، روزاش پر از غمه،
روزايي که توشون از تو نشونه نيست!
دور از تو سال نو، از کهنه بدتره،
اين سفره خاليه، اين خونه خونه نيست!
من پاي سفره ام، اين سفره ي سياه،
تو هم کنارِ يه سفره پر از بهار...
عيدت مبارک و سالت پر از خوشي!
يک بارم عيدو به تقويم من بيار!
ابتداي ۸۶ روزهاي خوب شروع مي شود؛مي خندد مي خندم.مي آيد مي آيم.گريه ميكند گريه مي كنم.بازي مي كند بازي مي كنم.راه مي رود راه مي روم.صبر مي كند صبر مي كنم...
واي كه چقدر تيك تاك هاي لحظه ي تحويل سال ۸۹ بر دلم سنگيني مي كند...
حواسم به ۱۳۸۶...خاطرم در خاطرات خوش آن روزها...مهشاد و جواد و حسوداني كه چشم ديدن خوشي آنها را نداشتند.و حالا يكي يكي همه از خاطرم مي گذرند...كلماتي كه هر كدام برايم سالي خاطره است و ساعتي بايد براي تعريف كردنشان گذاشت...اتوبوس رباط كريم...تاكسي و دختري از تبار نازكي و ظرافت آرام گرفته در آغوشم...جلال و بهناز و حميد و هانيه و حميده و محمدرضا و مصطفي ... امامزاده عمادالدين...سينما فجر...دبيرستان علامه طباطبايي...خيابان مصلي...پارك واوان...جلسات تريبون آزاد...پاترول خاكي رنگ...ميگون...امامزاده قاسم...۰۹۱۲۷۲۶۰۰۰ ...دعوا و درگيري با بدخواه ها...گلستان بنفشه ۱۲...چراغ اتاق خواب تو...بلوتوث زير پنجره اي (!)...عاشوراي درخت وجه آباد...شيريني سراي مادر رباطكريم...كلاس هاي نهج البلاغه...

مهشاد
اين ها رو من خوب به ياد دارم ...تو چطور؟...
وقتي كه زير باران خيابان ها را قدم مي زديم كه بخنديم را يادت هست؟وقتي كه مزار شهداي رباط كريم عهد كرديم را يادت هست؟...وقتي هم كلاسي هايم تهديد مي كردي كه از من فاصله بگيرند يادت هست؟...وقتي كه اون خيابان خاكي رو نتونستي دور بزني گير كرديم رو يادت هست؟...تولد شيدا تو اسلامشهر رو يادت هست؟...فنج هايي كه بهت كادو دادم رو يادت هست؟...اينكه التماست مي كردم چادر بپوشي رو يادت هست؟...تلفن هاي نيمه شب من از دانشگاه رو يادت هست؟...حضور من تو به رحمت خدا رفتنه مادر بزرگت رو چطور؟...
اينها مهم نيست...يادت باشد يا نباشد...
آنچه دوست دارم به ياد بياوري تمام تلاش من براي تو را داشتن است...سختي راه دانشگاه...كار كنار تحصيل و قبل از طلوع آفتاب روي كتاب خوابيدن ها...سعي من در ايجاد شادي و نشاط در روحيه ي لطيف تو...و مهم تر از همه اينكه از تو فرصت خواستم و ...اين آخري را حتما خوب به ياد دازي.
اولين روز سال است.دوست ندارم اگر اراجيف نامه ي من را مي خواني ناراحت از روي صندلي بلند شوي.بگذار كمي پرت و پلا بگويم غم هايم فراموش شود؛ يكسال و ده ماه و بيست و شش روز از روزي كه تو فرصت به من را به پايان رسيده سنجيدي مي گذرد.مدتي است كه آچه تو داشتن تو مطلبيد مهياست...اما مهم ترين دارايي ام بدور از آنچه مال و منال زميني مي خوانند ، حسرت است.حسرتي از جنس تو را دشتن و نداشتن و حالا داشتن و تو را نداشتن... .غمي است بزرگ.باورم كن.حسرتي با طعم اي كاشي كه كمي بيشتر مرا مي ماندي و فصل آخر كم بودنم را با من مي خواندي و حالا با هميشه بودنمان سير مي كرديم.اما چه مانده جز اقسوس و چه مي خواند جز آواز غم... .
وقتی که سپیده دم با بیم و هراس دریچه کاخ جادویی
خود را به روی خورشید بامدادی میگشاید.
مرا به یاد آور
وقتی که شب غرق در رویائی دور و دراز دامن
کشان زیر حجاب سیمین خویش می گذرد.
از من یاد کن
هنگامی که لحظه وصال دل در سینه ات به تپش
درآید وسایه روشن غروب تو را به رویای
دلپذیر شامگان دعوت کند گوش به سوی
جنگل فرا دار تا بشنوی که صدائی آهسته زمزمه میکند.
مرا به یاد آور
مرا به یاد آور آن روز که دست سرنوشت برای
همیشه از تو جدایم کند و غم دوری و گذشت
ایام زبان افسرده ام را خاموش سازد.
آن روز به عشق نو میدانه من و وداع آخرینی
که با هم می کنیم بیندیش زیرا برای دلدادگان دوری
و گذشت زمان را معنایی نیست.
دلدار من تا وقتی که دل در برم بتپد قلب من به تو
خواهد گفت: مرا به یاد آور.
زمانی که دل شکسته من برای همیشه در زیر
خاک سرد آرمیده باشد و بوته گلی دور از گلهای
دیگر آرام آرام بر روی گور من بشکفد.
مرا به یاد آور
مرا به یاد آور آن روز که دیگر از من نشانی
در جهان نخواهد بود.اما روح جاودانی من
همچون دوستی وفا دار به نزد تو خواهد آمد
و در خاموشی شب آهسته در گوش تو خواهد گفت.
مرا به یاد آور

مي گفتند زمان تو را به ورطه ي فراموشي مي كشاند.يكسال و ده ماه و شش روز گذشته است.نفهميدم اين زماني كه گفتند تبديل مي شود به ورطه ي فراموشي كي مي رسد....هم انتظار تو را كشيدم هم انتظار زمان فراموشي ات را ...ام نه تو آمدي نه زمان فراموشي ات.تو بگو حالا چه كنم...
فرصت خوبي است بنشينم و به تماشاي صفحات ديگر اين وبلاگ نگاه كنم.مرور كنم آچه بر من گذشت تا مگر ردي بيابم از كسي كه سهم من از او در بهار ۱۳۸۹ مي شود " فقط عيدت مبارك"...ممنون مي شوم از تبريك تو ، به خودم مي بالم كه كسي هنوز مرا در خاطر دارد كه عشق ديرينه هميشه ي من است...اما بر خود مي رنجم كه آيا سهم من از او همين ؟...كاش فرصتي مي گذاشتي...حالا وقت آن بود كه به بهانه ي بهار دستانت را طلا باران كنم...قدم هايت را بر ديدگانم سفر نوروزي ام بشود ماه عسلم...وقت آن بود كه از همين روز اول فروردين به فكر سالروز ميلادت ۲۹ ام باشم كه چه هديه اي حالا برازنده ي تو...حالا وقت آن بود كه بزرگترين دغدغه ام سفر ماهانه مان باشد و دل شادي خانواده مان...حالا وقت آن بود كه نيرويي در تو ايجاد كنم كه امسال بتواني شكست آزمون ورودي رو جبران كني و حالا وقت آن بود كه خوش باشيم اما تو آجا و من ...اينجا... وآهنگي روي گوشي ام در لحظه ي تحويل سال ناگهان مي خواند:
پرنده ، همقفس ، همخونه ی من
زمستون رفت و شد فصل پریدن
همین دیروز تو از این خونه رفتی
ولی از اومدن چیزی نگفتی
تو را در حنجره یک دشت آواز
تو را در سر هوای خوب پرواز
من اینجا غمگین و تنهام
نمیدونم كه می مونم تا فردا
چی میشد اون هوای برفی و سرد
تو رو راهی به این خونه نمیكرد
بهار كاغذین خونه ی من
تو رو راضی نكرد آخر به موندن
من عادت میكنم با درده
جدایی شاید از من من بسازه
دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت
تو اونجا با گلای رنگارنگی
من اینجا پشت دیوارای سنگی
تو با جنگل تو با دریا تو با كوه
منو اندازه ی یه فصله اندوه
من عادت میكنم با درد تازه
جدایی شاید از من من بسازه
دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت

عشق جاودانه...بده روز عيدي بشينم پاي كامپيوتر و اشك بريزم و برات بنويسم.اين آهنگ امونم رو بريد.نمي خوام بغضم در خاطرت بشكنه.بهم فرصت بده تا روز ديگه اي برات حرفامو تكميل كنم...