تبليغاتX
خیال خام پلنگ من


























خیال خام پلنگ من

دل نوشته های من برای کسی که هنوز می پرستمش

       طبق آئین ادب سلام.

  امشب اومدم وب سایت شرکت رو آپدیت کنم که یدفعه شروع کردم به باز کردن وبلاگ های خودم.وقتی به این وبلاگ رسیدم پیغام های خیلی زیادی رو خوندم.یکی درددل کرده بود یکی دلداری داده بود یکی متن زیبا و یکی دیگه داستان زندگی شو... اما یه پیغام واسم خیلی جالب بود... از طرف غریبه!!!متن پیغام رو روی پست پائینی نوشتم تا همه بخونن و بدونن که چرا امشب دارم این مطلبو می نویسم.

       " بعد از مدتها اومدم سر زدم ببینم چی نوشتی"

پسر خوب! بعد از مدت ها کدومه؟ تو اگه هفته ای 2و3 بار این وبلاگ رو چک نکنی جونت به لبت می رسه.نمی رسه؟ باشه...فرض می گیریم که تو همین یه دفعه رو اومدی به این وبلاگ سر زدی.دلیل همین یه دفعه اومدنت چی بوده؟:

1. به مهشاد شک داری که مبادا در حال دور زدن تو باشه؟

2.می خوای بدونی من چی نوشتم که بیشتر مراقب باشی؟

3.دوست داری ببینی به من چه سختی هایی داره می گذره؟

4.می خوای متن عاشقانه بخونی؟

5.یا از حرفای من ثابت کنی به خودت که خبریه؟

.........             با اطمینان خاطر می گم هیچ کدوم.

"چی بت گذشته کجای کاری؟"

     چیزی به من نگذشته...بلکه این منم که از همه چی گذشتم!!! تو بهترین و زیباترین دوران از زندگیمم و از خودم دارم لذت کامل می برم.از ظاهر و تیپم گرفته تا کار و پول و تفریح و سفر و ورزش و کلاس های مختلف ... هرچی هم که می خواستم و دارم و خدا رو شکر هیچ چی کم ندارم تو زندگیم جز یه چیز خیلی مهم که اونم میاد بالاخره.پس همه چی آرومه و فوق العاده شاد و خوشبخت و آرومم....


"خودت برام مهم نبودی ادعاهات برام جالبه"

      میخواستی مثلا تحت تاثیرم بذازی با این حرف؟!!!!مگه باید واست مهم باشم؟!!! اصلا تو کی هستی که بخوام واست مهم باشم با نباشم!!! ای بابا! همه می خوان یجوری ثابت کنن که زندگیم دستشونه اما نمی دونن که من به این حرفا چقدر ارزش میدم!!! در ضمن مدعی بودن واسه مرده...مردی که مدعی نباشه باید بمیره.

"و با این همه ادعا که میگی عشق همیشگیت به وبلاگت سر میزنه و باهات درارتباطه
اگه میتونی ثابت کن.
اگه بتونی فقط چند لحظه با عشقت دور یه میز بشینی و به من نشون بدی
من همونجا ازش جدا میشم و باشه برا تو..."

 خیلی وقته نه من نه مهشاد و نه بقیه به این وبلاگ سر نمی زنیم.فکر کنم بیشتر از همه تو سر می زنی!!! پسر خوب !من که گفته بودم دیگه نمی نویسم.پس دیگه نگران چی بودی؟ نکنه هدفت این بوده که دوباره منو جری کنی که بازم شروع کنم به نوشتن؟؟؟ بذار خیالتو از این بابت راحت کنم: هیچ ارتباطی وجود نداره.فقط یه ارتباط عمیق قدیمی قلبیه....همین.پس نگران نباش و با شک بهش نگاه نکن.

      راستش دلیل اینکه امشب نوشتم اینه که با خوندن حرفات حس بدی بهم منتقل شد.زبونم لال بشه و فکر کوتاه...ولی نمی دونم چرا احساس کردم رابطه تون اونجوری که باید باشه شکل نگرفته هنوز.خداکنه در اشتباه باشم ولی به نظر میرسه اون بستگی و استحکام مهر و مودتی که باید باشه بین تون نیست.انگار اونقدی که باید آرامش واقعی جاری نیست.خداکنه که اینطور نباشه.اگه هست خواهشان به منم بگو.شاید منم کمکی از دستم بربیاد. ببین پسر!!! بذار اول روشنت کنم.من و تو هیچ ربطی بهم نداریم جز اینکه تو همسر کسی هستی که من تو زندگیم به کسی جز اون دل نبستم.این تنها نقطه مشترکمونه.اگه یادت بیاری اون شبیو که از سبزدشت تا اسماعیل آباد رو پیاده رفتیم هم این حرفو بهت زده بودم: من و تو دشمن هم نیستیم دوست هم هم نیستیم.مثل 2تا آدم معمولی.چون دلیل اینکه مهشادو از دست دادم تو نبودی و اونی هم که ممکنه خراب کنه همه چیو من نیستم.ولی تو هنوز بعد این همه سااااال هنوز نفهمیدی که من دشمنی با تو ندارم.از لحن حرفات معلومه نمی خوای سر به تنم باشه!!! اشتباه نکن پسر من از تو دلخور نیستم چون دلیل تو نبودی تو هم دلخور نباش چون می تونی رو من واسه حل برخی مشکلاتت بعنوان یک آشنا یهره ببری. زندگی تو از این کاراگاه بازی ها گذشته.تو بجای ایم حواشی باید پی خونه خوب تو تهرون و ماشین آخرین مدل و سفر خارجه و این حرفا باشی نه....من هنوزم میگم اگه جدا شه می خوامش ولی اگه جای تو بودم و با کس دیگه می دیدمش پشت یه میز، هیچ وقت جدا نمی شدم ازش.بلکه با چنگ و دندون حفظش می کردم/

              راستی شماره هم دادی.من خیلی بعید می دونم که به تو زنگ بزنم.اما اول شمارمو میگم که اگه بعد مدت ها کاری داشتم بشناسی شمارمو جلوی مهشاد حرف نزنی.***091210001

   اگرم کاری داشتی بهم بگو.موفق باشی.شکت از بین رفت منم در جریان بذار باییییییییییییی

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

یکشنبه 9 بهمن1390 ساعت: 17:47 توسط:غریبه
راستی شماره منم که داری همون 919 قدیمی است
09193285957


[ نظر خصوصی ]



یکشنبه 9 بهمن1390 ساعت: 17:46 توسط:غریبه
بعد از مدتها اومدم سر زدم ببینم چی نوشتی چی بت گذشته کجای کاری؟
خودت برام مهم نبودی ادعاهات برام جالبه.
تو با این همه ادعا که میگی عشق همیشگیت به وبلاگت سر میزنه و باهات درارتباطه
اگه میتونی ثابت کن.
اگه بتونی فقط چند لحظه با عشقت دور یه میز بشینی و به من نشون بدی
من همونجا ازش جدا میشم و باشه برا تو...


[ نظر خصوصی ]

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

مهشاد همیشگی...

   تکرار می کنم تا یادت نرفته باشه:

          "مهشاد کسی است که هنوز می پرستمش"

پس تا برسد آن روز که سرنوشت یک بار دیگر گره من و تو را در هم تنیده و روزگار روی خوش به من و تو نشان داده و عشق بین من و تو تقسیم نامه ی حضور کنار هم بودنمان شود... ماهی یه بار سر میزنم شاید مطلبی واسم گذاشته باشی...

سخته اما ................................... خدای من نگه دار تو چشمای تو

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

مهشاد

‌خداحافظی هایی  روانه کوچه های سمت تو

آرزوهایی  برای خوشبخت و شادان بودن تو

دعاهایی از جنس خلوص برای سلامتی تو و خانواده تو

دلتنگی هایی برای همه آنچه گذشت بر من و تو

بی تابی هایی برای آنچه دیگر نخواهم گفت از تو

ستاره هایی که چشمک می زنند به صورت ماه تو

آدمک هایی که همه شان را اینجا جا می گذارم کنار تو

حسرت هایی که همیشه در دلم می ماند از نداشتن تو

راه هایی که دیگر ختم نمی شود به خانه تو

دیوارهایی که آخرشم هم نگذاشتند من برسم به تو

فصل هایی که یک یه یک گذراندم شان بدون تو

بهاری که همیشه شروعش شادی روز تولد تو

تابستانی که یادآور شیطنت های نوجوانی من و تو

پائیزی که خاطره شد از قدم های زیر باران من و تو

زمستانی که مملو از سفیدی خاطرات برفی من و تو

...

بی تو چندین نفس آمد و رفت این گران جانِ پریشانِ پشیمان را ؟

نوجوانی بودم وقتی که تو رفتی .. اینک مردی است ز اندوه تو سرشار هنوز

شرمساری که به پنهانی چندی است به درد در دل خویش گریست

نشد از گریه سبک بال هنوز آن سیه دستِ سیه داس سیه دل

که تو را چون گلی با ریشه از میان دل من کند و ربود ..


مهشاد

میگن سفر بهبود سلامتی روح خسته ی آدم هاست

خسته از تمام دردهای ۲۰۰۰روز جدایی

خداحافظ ی همیشگی ای کوچه های ایرانی

سلام موناکو

A view of Monaco from the steps that lead to the palace

مهشاد
شوق دیدار توام هست چه باک

به نشیب آمدن روز فراز

به تو نزدیکترم می دانم

یک دو روزی دیگر از همین شاخه ی لرزان حیات پر کشان سوی تو می آیم

...........

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

مرسی از وبلاگ نویس عزیز "بهزاد" که برای دلداری این شعر قشنگ رو برای من فرستاد:

یار و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم

 و ممنونم از همه ی دوستایی که تو مدت این چند سال با ارسال نظرات و عقاید و همدردی هاشون و گفتن تجربه ها و خاطره هاشون به دلم صفای دیگه ای دادن...

و برای جبران لطف همه ی شما دوستای عاشق من چندتا از نوشته های خوندنی و تامل بر انگیز رو اینجا می ذارم... باشد که لحظاتی رو تو عالم دوری با هم بشینیم:(در ادامه مطلب)


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

(1فروردین88)سلام به مهشادم و سلام به هر غریبه ای دیگه که پای مطالبه.نوشته های روز چهارشنبه سوری تو همین الان خوندم.امروز اولین روز ۱۳۸۸ و نوروز رو بهت از صمیم دلم تبریک می گم و می دونم که می دونی هیچ کس ارزوهایی که لحظه ی تحویل سال برات داشتم رو برات نخواهد داشت و نداشته و نداره. سال نوی عزیزترینم مبارک و اما تو پسر خوب غریبه! به قول خودت برنده ی بازی و صاحب فعلی عشق من! کاش اون قرار روز شب قبل از چهارشنبه سوری نمی ذاشتی که من اون حرفها رو بشنوم.در ضمن نظراتی که روز ۲۶ ام عصر(قبل از اذان روز چهارشنبه سوری گذاشتی) بصورت کاملا واضح برام روشن کرد که چه وقتایی به وبلاگ سر می زنی.چرا دوست داری بدونی من شماره رو از کجا دارم! پسر کم هوش من!یه سوال!!!! موقعی که می خواستی اون نظر رو بذاری قبل از نوشتن یه لحظه یادت اومد که باید انگیسی تایپ کنی.درسته؟ و انگلیسی هم تایپ کردی!!! ولی من از بین ۱۰ تا نظری که برام اومده دقیقا فهمیدم کدوم ۲ تا مال توست!!! فکر کنم اون لحظه که داشتی نظر رو می نوشتی یادت رفت که با یه آدم با هوش ۱۱۲ طرف هستی.فقط اینو می تونم بهت بگم که بهتره دنبال کارآگاه بازی نباشی.این کاری که کردی - منظورم نظر گذاشتن به یه اسم دیگه در عصر دوشنبه بیست و ششم - می تونه دلیلی باشه واسه اینکه من حس کنم منو احمق فرض می کنی و اینکه منو احمق فرض کنی باعث می شه که تو همین وبلاگ دست به حماقت بزنم.     ولی بازم می گم:کاش اون قرار رور ساعت ۹ شب نمی ذاشتی و اون حرف های جدید رو من نمی شنیدم.لا اقل خوبی اش این بود که با همون خیالاتی که توی ذهنم ساخته بودم زندگی می کردم و شاید فراموش!!! اما اون حرفها باعث شد تا ۳ روز آخر سال ۸۷ لعنتی رو بذارم واسه اینکه واقعیت اتفاقاتی که برام بوجود آوردند و پشت پرده ی واقعی اون ضربه ی مهلکی رو که خوردم رو بدست بیارم. و تو!مهشاد صبور و همیشگی ام! این یه جمله رو می گم و منتظر می مونم تا خودت همه چیز رو بر ملا کنی... می دونی که چطور می تونی با من در ارتباط باشی و حرفهات رو به من برسونی مگه نه؟!!!! همه چیز رو فهمیدم

ماه من

(2اردیبهشت88)سلام به بانوي ۱۸ سال تمام هميشه فروردين!   سلام به ۱۸ ساله قشنگ ترين بهانه.سلام به ۱۸ امين فرورديني كه تو را دوباره ديد.سلام به ۲۹ امين روز از بهار كه يكبار ديگر تو را جشن گرفت و سلام به خداي بهار كه بهاري ديگه به بهارهاي تو اضافه كرد... سلام سلام ...سلام.   به رسم ادب و به احترام ياد تو ۲۹ امين روز از بهار رو جشن گرفتم.صبح روز ۲۹ ام دوش گرفتم،لباس هاي نو پوشيدم و عطر زدم.كادويي كه روز قبل تهيه كرده بودم رو زير بغل زدم و حركت به سمت شهريار... . يه باغ شخصي، هواي خوب بهاري ،موزيك شاد و ملايم و بدون كلام روي باندهاي اطراف ديوار، وسايل پذيرايي و ميز و صندلي هاي آماده براي پذيرايي بعلاوه ي دو تا از دوستاي خوبم كه مي خوان كمكم كننن تا مي تونم جشن درخور باشه.تا غروب طول مي كشه تا همه چي واسه مهمونات آماده بشن.   مهمونات دوتا دوتا و سه تا سه تا ميان. هيچ كدوم همديگه رو نمي شناسن.منم نمي شناسن!!! تازه اينكه چيزي نيست : تو رو هم نمي شناسن.البته بعضي هاشون خودشونم نمي شناسن:پيرزن ها و پيرمردهايي كه بعضي با عصا و بعضي بي عصا.بعضي خيلي چروكيده و بعضي معلول.اونطرف تر ه چندتا بچه كه نمي دونن بابا و مامان يعني چي دور يه ميز چوبي بلند جمع شدن.همه ي آدم ها رو هم ۴۰ نفر؛البته منهاي من و تو و دو تا رفقام. موزيك محوطه با وارد شدن اونها بلندتر مي شه.اول شيريني و شربت و ميوه است.بعضي ها با ولع مي خورن و بعضي ها با كلاس مي خورن و بعضي ها هم اصلا نمي تونن بخورن.كسي از اون ۴۰ نفر نمي دونه چرا اينجاست.فكر مي كنن!فكر مي كنن يكي از همون ماسم شام هاييه كه مي برنشون و دل مي سوزونن براشون و جايزه بهشون مي دن و دوباره برمي گردونن همون جايي كه آوردنشون.امااونجا واسه چيز ديگه ي دور هم  بودن. (ادامه در ادامه مطلب...)


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|


(5 آبان 86) يــــكنفر هست كه يادش هر روز چـــون گـلی توی دلــم می رويد آســمان ، بـــاد ، كـبوتـر ، بــاران قــــصه اش را به زمين می گويد يــــــكنفر هســـت كه از راه دراز بــــاز پيوسته مــرا مـــــی خواند گـــاهگاهی به خـودم می گوییم تــا ابــد تــوی دلــــــــم میماند

 (26 آذر 86) دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی من تو شده ای به خدا بدان که این دست خودم نیست! اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!

 (28 فروردین 87) "یکسال از ۲۹ فروردین پارسال گذشت...روز میلاد تن تو...یعنی روزی که منم باید جشن بگیرم و خوشحال باشم.جشن بگیرم چون کسی که همه وجودمه یه بهار دیگه ـکه بزرگترین نعمته - رو از خدا هدیه گرفته و خوشحال باشم که یه سال بزرگتر ،خانوم تر و از همه مهم تر ...عاشق تر شده." عزیزم...فردا دومین ساله که تولدت تو رو جشن می گیرم... نمی دونم چطور باید این روز قشنگ رو بهت تبریک بگم ،واقعا نمی دونم...نمی دونمم چه هدیه ای می تونه اندازه شادی من و قدر ارش میلاد تو واسه من رو نشون بده.واقعا نمی دونم... فقط همین رو بگم که دوست دارم...عاشقونه می خوامت و تا صدمین سال تولدت باهات می مونم. مهشادم! آدما روز تولدشونو روز یکبار دیگه بدنیا اومدن-روز شادی و روزتشکر از خدا و روز بهترین بودن می دونن. خلاصه فکر می کنن بهترین روز عمرشونه.اما تو یادت باشه عزیزم.هر روز...روز خداست و روزا هیچ فرقی با هم ندارن.فکر کن هر روزت ۲۹ فروردینه. منم از ته دلم دعا می کنم هر روزت تولدی باشه...مهشاد عزیزتز از جونم!

(9 اردیبهشت 87) خیلی حرف می شه نوشت...ولی چون دوست ندارم چیزی بنویسم که بعدا مجبور به پاک کردنش بشم ،چیزی نمی نویسم... من می دونم...تو دوسم داری و برمی گردی... این غروب با سحری که تو واسم میاری برای همیشه از زندگیم رخت برمی کنه دوست دارم  

(20 تیر 87) سرم گیج می ره...رو تخت می شینم و به دیوار تکیه می دم،چشمام رو می بندم،کمی می گذره، چشمام رو باز می کنم، چشام سیاهی میره؛ همون جا دراز می کشم... بالای سرم به قاب عكست بالای تخت خیره می شوم... چشمام رو می بندم . . . . . . . به روز های خوب و خاطرات خوب فکر می کنم... بر می گردم به۲ ماه پیش... فعلا چشمام سیاهی نمی ره... بازشون می کنم و آروم روی کاغذ می نویسم : شجاعت می خواهد که دوستت دارم را آنقدر بلند بگوئی که در باز شود و راه کوتاه چگونه می توان تمام کرد و تمام نشد ؟ لالائی چه بخوانم که هر شب، لالائی آغاز نکرده؛ به خواب می روی! من می خواهم چلچله ی بهاری باشم که هر روز صبح، سر از لانه بیرون کنم و محبوبم هم قرار باشد به من پرواز را بیاموزد... صبح می شه و دوباره من یه شب دیگه هم بیدار موندم...اما کاش زودتر شب شه که خیلی دلم تنگه... از زل زدن به شیشه ی تاریک روشن خونه تون خسته شدم...چشمام یاری نمی دن دیگه...دیر وقته و جای موندن نیست.میرم که باز فردا شب بشه و ساعت نه و ده بشه تا بتونم به دور از همه ی آدما ی دنیا بیام اون حوالی و یه دل سیر با تویی که گوش به حرفام نمی دی حرف بزنم.سخته ولی ممکنه!گاهی اوقات لامپ اتاقت روشن می شه و منو مجبور می کنه به جای زل زدن به پنجره های خونه ،رومو برگردونم و تو سیاهی بیابون خودم رو محو کنم.اما به محض اینکه دوباره چراغ ها خاموش می شن من می مونم نور ماه و بعضی وقتا تکیه گاه شدن تیرچراغ برق و اگر هم حالم خیلی خراب باشه و دلم فشار بیاره ...دیگه خودت می دونی دیگه!فقط بعضی شبا که حاج عبدالله بیرون از خونه روی صندلی تو عالم خودش سیر می کنه مجبورم جور دیگه ای بگذرونم...خلاصه به من که خوش می گذره...تو هم می دونم که خوشی ...که من از خدا و خودت خواستم...حالا دیگه دارم به خونه بر می گردم... کاش این مسیر طولانی تر بود... نیستی که ببینی خدا چه طوری منو می بوسه!! این چند متر فاصله رو میون راه توقف می کنم.. دستامو از هم باز می کنم و به طرف ش می گیرم... به آسمون خیره می شم و می ذارم هر چقدر می خواد، ببوسه... خوبیش اینه که مطمئنم یه روزی، یه شبی شاید، یه جائی،تو کوچه پس کوچه ای، شاید هم لا به لای هیایو مردم؛ تو رو هم می بوسه...و از اونجا به بعده که من هر دفعه منتظر می شم تا تغییری در طعم بوسه هاش، پیدا کنم... طعمی یا بویی که آغاز گر قصه ی تو باشه...این روز ها من هر روز بیشتر از دیروز عاشقت می شوم خسته از سرپا ایستادن و زل زدن به نمای ساختمونی که محبوبم زندگیش رو می گذرونه و خسته از نخوابیدن دیشبم،...خواب می برتم...خیلی ها رو به رویا می بره..بعضی ها رو هم کابوس می بلعه...ولی من خواب روزهای خوش با تو بودن رو می بینم.تو خواب حتی صدات رو هم می شنوم.و حتی بوی عطری که همیسه میزدی هم می یاد...مگر اینکه تو خواب... باز هم صبح...آشفتهو بی انگیزه اما با هدف شروع می کنم.کارام تموم می شه و دوست دارم پنج شنبه ی خودم رو خوب تموم کنم.به عادت هر پنج شنبه یه دسته گل رز می گیرم و می رم که یاد دو سه تاا ز اون آدمای خوب روزگار که می دونم که دعاهاشون با آمال من یکیه می رم و یه سلام و سوره می ندازم رو سنگ شون و ...که به قشنگ ترین شکل هفته مو تموم می کنم.یه قمقمه آب می پاشم و گلریزون می کنم که اگر کسه دیگه ای هم خواست بره مهمونیشون زحمت تمیز کردن و میزبان شدن رو نکشه.سلام می دم بهشون که بلکه اونا سلام منو بهت برسونن  

ماه من

(27 تیر 87) ماه من ...پاشو ببین آسمون چه خبره...بازم چهارده شده ماه...اونم چهارده رجب...بازم این دل صاحب مرده داره بی تابی می کنه ...چی کارش کنم آخه؟...بازم هوایی شده...یه چهارده دیگه رو هم داره دور از تو می بینه...آروم نمی شه ماه من...بازم ماه کامل شده و دل می خواد که تا صبح چشمامو خیره نگه داره به آسمون که ماه کامل رو از دست نده...بی خیال ولش کن ...بذار خوش باشه...این کارو نکنه چی کارش کنه... (ادامه در ادامه مطالب)

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

قاصدک! هان چه خبرآوردی؟!

ازکجا وز که خبر آوردی؟!

خوش خبر باشی ! اما، اما

گرد بام و در من

بی ثمر میگردی

انتظار خبری نیست مرا

نه ز یاری نه ز دیار و دیاری ... باری

خوش خبر آمدی جانا

قاصدک

در دل من همه کورند و کرند

دست بردار از این در وطن خویش غریب

قاصد تجربه های تلخ

بادلم می گوید

که دروغی، تو دروغ

که فریبی ، تو فریب

قاصدک، هان! ولی ... آخر.. ای وای...

راستی آیا رفتی با باد؟

با توام آی! کجا رفتی؟ آی...

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

مانده خاکستر گرمی جایی؟

در اجاقی – طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟

قاصدک

ابرهای همه عالم شب و روز

در دلم می گریند...

    خبرت خوش... جانت مالامال سلامتی و آنچه با خود آورده ای خوش یمن...

 

    میم مثل مهشاد... میم مثل مادر... میم مثل من

 حس غریبی بهم دست داد.ترکیبی از شادی و غم انتزاعی.مبهوتم.بخندم یا بگریم.ببینم یا ببندم.بگیرم یا برهانم.بنشینم یا بپرم.خدایا این چه حسی است؟ این چه دو راهی احساساتی است از مادر شدن او پدر نشدن من؟! این احساس مرا می کشد.تبریک یا تسلیت؟بوسه یا بغض؟ آب یا آتش؟...

و آرزوی دیگری هم به آرزوهای بر دل مانده ریخته شد... نام گذاشتن  گلی که از تو و من باید می روئید و در باغچه ی دیگری آمد...

ولی ...

حرف به حرف این حرفهای من خواندن دارد

که من

با شنیدن خبر موجودی از گوشه ی دلت

به یک باره اینجا باران آمد

 تا در زیر آن قدم بزنم

باز دلم گرفت تا همراه با باران اشک بریزم

باز دلتنگی به سراغم آمده تا به یاد تو بیفتم

اما شادم هستم... لحظه ی شاد پر از گرفتگی

باز بی قراری و باز ....

این چه حسی است...

که از شنیدن هق هق یک نوزاد به من دست می دهد

  احساس من در این روز بارانی ، احساسی به لطافت باران ، به رنگ آبی

آرزوی در دل مانده ، شبیه حسرت ، شاید هم یک رویا

آن آرزو چیست ، که حتی لحظه ای اندیشیدن به این آرزو

مانند لحظه پریدن است ، مانند لحظه زیبای به تو رسیدن است

شیرین است آرزوهای عاشقانه ، به شیرینی لبهای تو ،  

باز هم باران مرا به رویاها برده ،

خیس کرده قلب عاشق مرا با قطره های مهربانش، دیوانه کرده این هوا ،

قلب مرا ، چه زیباست قدم زدن به یاد تو در زیر قطره های بی پایانش

این چه حسی است...من دیگر کیستم تو دیگر کیستی او که در راه است کیست؟...

باز باران آمده تا یاد مرا در دلت زنده کند، تا به یاد آن روز به زیر باران بیایی

تا  عطر حضور تو بیاید در آسمان آبی احساس تا باران بیاورد

عطر تو را به سوی من ، تا زیباتر کن آن احساس عاشقانه من

یک لحظه های چشمهایم را بر روی هم گذاشتم ،  

و با فرض تصویر مادر آرزوهای کلبه عاشقانه من و کودکی در آغوشش

قطره های باران بر روی گونه ام سرازیر میشد ،

به رویاها رفتم ، دلم برایت تنگ شده بود خواستم برای یک لحظه تو را در رویاها ببینم

تا آتش دلتنگی هایم کمی کمتر شود ، تا دلم باز هم به عشق دیدنت آرامتر شود ،

پرنده از شوق این باران با دیدن دیوانه ای مثل من ، عاشقتر شود!

من و بودم سکوت بود و تنهایی و آسمان،تنها می آمد صدای گریه های متوالی یک نوزاد 

سکوت رویاهای مرا به حقیقت نزدیک میکرد ، این باران بود که مرا در رویاها برای دیدن تو همراهی میکرد

تو را دیدم ، نمیدانستم درون رویاهایم هستم ، از آن شاخه به سوی تو پریدم ،

تو را در آغوش خودم کشیدم ،گفتم که دلم برایت تنگ شده بود عزیزم

از آن رویا بیرون آمدم ، حس کردم دلم آرامتر شده ، تو در کنار پاره تن و باران تمام شده...  

 

   بگذار بی ریا بگویم... دوستت دارم. مادریت مبارک... سلامتیت آرزویم... نگاه کودک مرهون عشق پاکت...

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

     

میم مثل مهشاد... نون مثل نوشتن...

و  این بار...

برای روزها می نویسم...روزهایی سرشار از بودن و نبودنها. 

برای داستان هایی می نویسم که هیچ گاه نوشته نشدند... 

برای شعرهایی که هیچ گاه نسرودم... 

برای کسانی که هیچ وقت نبودند... 

برای لحظه هایی که از یاد رفتند... 

برای جملاتی که گفته نشدند... 

برای ثانیه هایی که نبوذند... 

می نویسم... 

برای رویاهایی که از دست رفتند،برای بهارهایی که نیامدند،می نویسم،برای کاغذهایی که پاره نشدند،برای کتابهایی که خوانده نشدند،می نویسم،برای چشم هایی که ندیدم... 

برای بسته هایی که هیچ گاه به مقصد نرسیدند...برای راه هایی که طی نشدند...برای فاصله هایی که از بین نرفتند...برای من و تو که با هم نشدیم...برای احساساستی که بیان نشدند....برای منطق هایی که درست نبودند...برای عشق هایی که منطقی نبودند...برای منطق هایی که عاشقانه نبودند...برای کسانی که بزرگ نشدند...برای نوجوانی مان که هنوز نوجوان مانده اند... 

برای کسانی که رفتند...برای کسانی که بر نگشتند...می نویسم...برای این کاغذی که تمام می شود...

 

      میم مثل مهشاد... خیلی وقته نیومدی سر بزنی... تو که نیای و نخونی حرفامو دلم به نوشتن نمی ره.یه سری بزن.یه چیزی بگو... از خودت، زندگی، اوضاعت، هر چند ازت زیادم بی خبر نیستم اما تو برام خبر بیار... یه روز بیا اینجا و حرفامو باز بخون و فقط یه جواب بده.زندگی وفق مراده؟ همه چی میزونه؟ روزهات شیرینه؟ سرزمین عاشقیت پابرجاست؟ دل نازنینتم آرومه؟... بیا بگو تا چه خبر...

   بیا بگو تا من بگم از دل و روزمره و زندگی و دلتنگی...

    امرور یاد روزهای خرداد سال های دور فصل امتحانات دبیرستان افتادم که بلوار مصلی بود و ایستگاه اتوبوس و من و گرمای خرداد و تو و بستنی و کادو و دوستامونو ... بقیه شم تو یادت بیار که گفتن هر کلمه اش داغ دلمه... خاطـــــــــرات....

خاطـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرات...

کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود چون غزل زندگی من در عشق مرثیه شد....

 دگر حس شقایق را نداری

هوای قلب عاشق را نداری

واز چشمان خونسرد تو پیداست

که شور عشق  سابق را نداری

 چه شب هایی که با یاد تو سر شد

چه غم هایی که با دل همسفر شد

دل من با نگاهت داشت انسی

 تو رفتی و دل من دربه در شد  

 میم مثل مهشاد... کاف مثل کبوتر نامه بر... قاصدک هات رو هر از گاهی سمت من بفرست...

      من نشاني از تو ندارم، اما نشاني ام را براي تو مي نويسم: در عصرهاي انتظار، به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را پيدا کن ووارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ،کنار بيد مجنون خزان زده و کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن! مرا خواهي ديد با بغضي کويريکه غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته ام

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

چه اشتباهی...

    چند روز پیش مراسم خواستگاری خواهرم بود.پدر زنگ زد و ازم خو است حتما منم باشم.واسه همین رفتم سمت خونه خودمون.اونم بعد از مدت ها...بعد از مراسم که داشتم برمی گشتم سمت تهران تو راه از سر گلستان رد شدم و برای لحظاتی دوباره جوی از روزهای دور سالها قبل حاکم ذهنم شد.خیلی بهم ریختم.چند دقیقه ای بیاد اون قدم زدن های شبانه سال های دور اون اطراف پیاده شدم و قدم زدم.سرد بود اما نه به اندازه سرمای اون روزهای بی رحم... .

    امروز سیم کارت قدیمی ام رو وسط خرت و پرت ها دیدم.انداختم تو گوشی و پیغام های صندوق پستی رو گوش کردم و نگاهی به اس ام اس ها و شماره های قدیمی انداختم.که چشمام به اون شماره خاطره انگیز تو افتاد که چند سالی هست قطعه.همیشه اون خانومه با لحن عصبی می گفت:"برقراری ارتباط با مشترک مورد نظر مقدور نمی باشد".این بار هم برای شنیدن این پیغام زنگ زدم اما ... .بوق خورد.بوق آزاد... .

   اعصابم خورد شد.لرز دست گرفتم... چرا همچین کاری رو کردم.چه اشتباه بزرگی.تازه به روزهایی رسیده بودم که دغدغه های من دغدغه هایی خارج از گذشته بود.اما با این کار الان یک ساعته که هر چقدر تلاش می کنم فراموش کنم نمی تونم.چه کار اشتباهی کردم.اشتباه... دیگه بیرون اومدن خاطرات و  افکار گذشته از ذهنم کار خیلی سختی به نظر می رسه... اشتباه کردم... اشتباه.

     باز موزیک های عاشقونه، باز قدم زدن های بی هدف، با افکار و خاطرات ، باز نوشتن.باز...

گاه تنگ می شود دلم برای آنکه زندگی بخشید

گاه عاشق تکرار خاطراتم....

        در این دل ساکت نیمه‌ شب، بیدار نشستن و نوشتن برای تو... چرا؟ آیا چه کس مرا به نوشتن برای «تو»ی این همه دور وادار می‌کند؟ چرا برایت می‌نویسم؟ برای تو که هیچ پیدایت نیست... . از تو می‌نویسم؛ چون ننوشتنت را نمی‌توانم. نمی‌توانم از تو نگویم، از تو نسرایم. چه می‌توان کرد که من برای تو دل‌تنگ می‌شوم. برای «تو»ی آشنای قدیمی ... برای تو که هیچ‌گاه دیگر نمی‌بینمت. تو که همواره مرا می‌بینی و می شنوی . مرا احساس می کنی از همان‌جا که هستى. از همان‌جا که دیگر  نمی‌دانم کجاست... از همان‌جای غریب ... از پشت  در و دیوار و جاده های خاطره انگیز آنجا... از پشت فرسنگ‌ها... .
    مرا می‌بینی که گرچه گرفتار خاطراتم و گاه‌به‌گاه دلتنگی ها ناخواسته در برم می‌گیرند، اما تو را دوست دارم. تو را که بهترینی و زمین و زیبائیهایش را همواره به سمت اشتیاق دیدنت می‌برى. می‌بینی که همواره از خطاهای خویش پشیمانم و هراسان که مبادا خویش را ناخواسته از تو دور کنم. تو مرا می‌بینى، اما مرا هیچ راهی به سوی تو نیست. این اندوه جان‌کاه مرا از پای خواهد انداخت... . ای کاش مرا به سمت ذهن خود ببرى. ای کاش از حال خود باخبرم کنى! ای کاش مرا دوست بدارى! ای کاش آن‌گونه باشم که تو می‌خواهى!
       گاه از خواب می‌پرم و اندوهناک به جست‌وجوی تو آسمان را خیره می‌شوم. گاه در هنگامه لبخندماه شب چهارده ناگهان به گریه می‌افتم؛ چون به یاد می‌آورم که تو نیستى... که تو را همچنان ندیده‌ام. گاه از خانه به خیابان کشیده می‌شوم. نمی‌دانم چه کس مرا می‌برد. گویا کسی در ازدحام این‌همه مردم هست که باید او را ببینم، گویا تو هستى. تو نزدیکى. در میان انبوه آدمیان این شهر غریب.
     گاه پنج شنبه های غروب در گلویم بغض می‌شوند و به یاد می‌آورم که تو غمگینى. تو اندوهناکی از  غروب... . گاه قلم، ‌ناخواسته در دستانم به رقص درمی‌آید و نام تو را می‌نویسد و تو را می‌سراید تا هرگز از تو غافل نمانم.
       من از دنیای بی‌تو سخت می‌ترسم. همان‌گونه که از نداشتنت را عادت نکردم ...  عادتی که فراموش نشد... پس من نیامدنت را، نداشتنت را باور ندارم. تو «بایدی»... «ضرورتی»... تو «حتمی» برای دل من... تو سایه عاشقانه های  بر روی خاکی . برایت می نویسم و من سرانجام تو را خواهم دید؛ چون خداوند پشت این آرزو نشسته... .

زندگی قافیه شعر من است

شعر من وصف دلارایی توست

در ازل شاید این سرنوشت بود

می سرایم به امیدی که تو خوانی

ورنه آخرین مصرع من

قافیه اش مردن بود...

 

 

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

این دل نوشته ها را دوستش دارم
همه ی این کلمات و واژه ها را
که نه ، که تمامی مقصود دلم را

اهل روزگار بدانند
من او را دوست می دارم
هنوز عکس نگاه او با من است
هنوز آن دستمالی که اتو کشیده
کنج صفحه است
برای من ، یعنی تمنای او
هنوز آن گوشه های نایاب دلم
سیر بودن با او بی قرار است

هنوز نامش عزیز ترین قشنگی هاست
در این اوقات ناخوش دلتنگی ها

هنوز ...
 
 
    مهشاد
           نيستي...
   خيلي وقته نيستي...بي تفاوت از دلي كه درون سينه من تنگه و بي تاب نوشته هات ميگذري...
خودت مي دوني چند وقته نيستي؟... روزها رو شمردي؟...
     يا آدرسمو گم كردي يا بالا و پائين رفتن از امواج زندگي جديدت فرصتي براي عرضه ي حرف هاي من  باقي نذاشته.
      نمي دونم كجايي و چه ميكني...بهت چي ميگذره،حال دلت چطوره دغدغه هات چيه اما ...اگر كمي به گذشته ها- كمي كه نه ، سال هاي زياد- برگردي، حتما مي فهمي كه دونستن اينهايي كه گفتم حق يار قديميته.حقمه بدونم روزگارت چه ميك نه و تو با با روزگار چيكار...حقم نيست؟
 
 
تو ای کسی که هيچگاه
نيامدی به وعده گاه
هنوز هم سه شنبه ها
به وقت مرگ آفتاب
کنار نرده های باغ
من انتظار می کشم ...
  
 
    بيا و حرفي بزن....نخواستي هم حرف بزني فقط بيا كه لااقل بدونم يكي هست كه خوب خوب حرف هايم را مي خواند و مي فهمد...
    و احساسم مي گه تو هم حرف هاي زيادي واسه گفتن داري بنويسم واسم از خودت ، زندگي نو،دغدغه ها ،خنده ها و گريه ها، بايد ها و نبايد ها، دلتنگي ها و  تنهايي ها...
امروز دلم ،
سراغ تو را گرفت
گفتم :
ببین گوشه آسمان
ماه را
چه تنهاست . . .

چه تنها ...........
 
 
  و تمام حرفهاي تلنباري ام بماند براي آن زمان كه چشمان زيباي تو بر اين كلمات و وازه ها دستان تو را وادار كرد برايم بنويسند...حالا بسنده مي كنم به همين كلمات كه :
                           " مهشاد،دلتنگ چشماتم...آرزوم يكبار ديدن تو فرسنگي و آرمانم مرگ بدون آرزو"
 
 کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شد
تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

بالای خود در آینه‌ی چشم من ببین
تا با خبر زعالم بالا کنم تو را

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله‌گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من
چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی
ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را
 
 
 
 
*(امروز که رد میشدم ریسه های رو ساختمون خونه تون رو دیدم.عیدت غدیر رو به خودت و خونواده گرامیت تبریک می گم عزیزم)
 
نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

سلام .

امروز برگشتم.متاسفانه تو این ۲ ماهی که نبودم موفق به وصل شدن به بلاگفا رو نداشتم.اما دیدم تو آمار وبلاگم آی پی کامپیوترت رو که سر میزنی .آخرین روز تابستون بیا و حجم ضخیم حرفهامو بخون.منتظرتم مهشاد من... همیشگی من.

   میخوام ازاین به بعد واسه بعضی از مطالب رمز بذارم تا فقط خودت بخونیشون.یه اسم رمز پیشنهاد کن.اسم یکی از کسایی که هر دومون اوقتا می شناختیم و غریبه ها نمیشناسن.اسم رمز رو پیشنهاد بده تا بعد از اون برات بنویسم.فقط یه نشونه ای بده مطمئن شم خودتی.منتظرم.دلم واقعا هواتو داره.بدجوری محتاج چند کلمه از توام

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟
با تو ام ! با تو ! همدمم! بزنم یا نزنم ؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... »
چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم
زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل اما
کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

از ازل تا به ابد پرسش آدم این است :
دست بر میوه ی حوا بزنم یا نزنم ؟

به گناهی که تماشای گل روی تو بود
خار در چشم تمنا بزنم یا نزنم ؟

دست بر دست همه عمر در این تردیدم :
بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

روز ميلاد تو باران آمد
               روز ميلاد تو بود
                                      كه هوا
                                       بوي شبنم وشقايق مي داد
روز ميلاد تو باران آمدگالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت
روز ميلاد تو بود
كه هوا
بوي شبنم وشقايق مي داد
و خدا مي خنديد
عطر ياس از در و ديوار هوا مي پاشيد
و نسيم از تو بشارت مي داد
باد بر پنجره پا مي كوبيد
زلف افشانرا بيد
در مسيد تو پريشان مي كرد
هر كجا سروي بود
به تواضع سر راه تو بر پا مي خواست
تاكها با تو تباني كردند
غوره ها از تپش قلب تو انگور شدند
سركه ها را خير آمدنت شيرين كرد
برگ ها از سر تعظيم تو مي رقصيدند
و خزان در قدم شاد تو نقاشي كرد
وبه تر دستي استاد ازل
شعبده اي برر پا بود
گوشها منتظر
اولين گريه ي شيرين تو بود
چشمها منتظر
اولين ساغر سيماي تو بود
روز ميلاد تو باز
مثل همواره خدا حاضر بود
آسمان جشن گرفت
ابر ها مژده ي ديدار تو را مي دادند
رعد در حنجره از شوق تماشاي تو غوغا مي كرد
طبل آغاز تو را مي كوبيد
برق آغاز تو را مي تابيد
مه فضا را به هواي تو در آغوش گرفت
آنسوي پيله ي مه
ماه تا فرصت ديدار تو بيدار نشست
در جهان از قدم مهر تو مهماني شد
شعر از مركب فرخنده ي احساس تو الهام گرفت
واژه ها در شعف وصف تو شادي كردند
و غزل
قالب همواره ي توصيف تو شد
روز ميلاد تو باز
آسمان جشن گرفت
و به يمن قدم سبز تو باران باريد
اي تسلاي خزان
سينه ي پر عطشم
كه ز گرماي حضور خشكي تاول زده است
از عبور نفس خيس تو باراني
اي تمناي بهار
سينه از بركت ميلاد تو نوراني باد
در دل خسته ام از عشق چراغاني باد
سرنوشت من و دل آنچه تو مي داني باد
عشقم از بيم رقيبان تو پنهاني بود.

 
 و امسال... باز هم بدون تو روز میلاد تن تو رو جشن می گیرم.جشنی به وسعت تمام دلتنگی ها و به قدر تمام دلواپسی ها...
   امسال نتونستم مثل پارسال یه جشن عمومی برگزار کنم و مهمونی بدم چون اصلا اینجا نبودم.اما حواسم به تاریخ ایرانی بود و ۲۹ ام رو تمام کار و بارم رو تعطیل کردم و کنار یکی از زیبا ترین روخونه های دنیا کنجی نشستم و ساعت ها خوندم و رقصیدم و گریه کردم.امروز صبح هم که رسیدم تهران از خستگی خوابم برد و الان فرصت کردم پای نت بیام و برات بنویسم.بنویسم ...
    بنویسم از تو...از دلتنگی هام..از دوریت ...از چشم براهیم...از نگرانیم... .
نه!اما نه! اینها شایسته ی روز میلاد تن تو نیست.تولدته .. باید تولدت رو به بهترین شکلی که می تونم تبریک بگم.
     امروز خورشید درخشان‌تر است

و آسمان آبی‌تر

نسیم زندگی را به پرواز می‌کشد

و پرنده آواز  جدید می‌سراید

امروز بهاری دیگر است

در روز تولد مهربان‌ترین

در میلاد کسی که  چشمانم با  حضورش بارانی است

امروز را شادتر خواهم بود

و دلم را به میهمانی آسمان خواهم برد

جشنی برای میلادت بر پا خواهم کرد

تمامی گلها و سبزه‌ها در میهمانی ما خواهند سرود

ای مهربان‌ترین

روزهای زندگی هر روز گوارا باد

میلادت مبارک

مهشاد...همیشگی من!

       وارد بیست سالگی شدی.نوزده سال گذشت از عمر نازنینت.این چهارمین سال تولد توئه که من با تو هستم و دومین سالگرد تولدت که تو کنارم نیستی.می گن بیست سالگی ، پرخاطره ترین و سرنوشت ساز ترین سال آدماست.برای من که همین طور بود.بیست سالم بود که بهترین داشته هامو از دست دادم.پر از خاطره.۱۳۸۷ سالی که تا عمر دارم فراموشم نمی شه.باخت زندگی ام تو بیست سالگی که می گن پر خاطره ترین سال هاست.پر خاطره بود واسه من مگه نه؟!

     امیدوارم برای تو هم پر از خاطره باشه.اما نه خاطره هایی مثل خاطرات من تلخ و ناخوش.یه جشن عروسی به یاد موندنی...یه بچه ی تپل مپل خوشگل که به خودت فقط رفته باشه.موفقیت تو درس و دانشگاه رفتن.خاطره های خوب و خوش از خونواده ی خودت و از اکبر آقا و اقدس خانوم و خاله هات و سلامتی آقاجون.موفقیت تو زندگی خودت.و از همه مهم تر فراموش کردن...

                        کسی که تو رو همیشه دوستت داره.مزاحم همیشگی قلب نازنینت.جواد

 از یاد بردن اونچه که بین ما گذشت.مهشاد می خوام از بیست سالگی به بعدت دیگه همه ی خاطرات و غم گذشته ها رو خودم رو دوش بکشم و باقی راه رو بریم.می خوام تو خالی از هر دغدغه ای به زناشویی ات برسی و موفقیت رو تو تموم عرصه های دلخواهت تجربه کنی.می خوام مصداق این ترانه بین مون جاری شه...

هر چی آرزوی خوبه، مال تو

هرچی که خاطره داری، مال من
اون روزای عاشقونه، مال تو
اين شبای بيقراری، مال من

منمو، حسرت با تو ما شدن

تو ای يو، بدون من رها شدن

آخر غربت دنياست مگه نه

اول دوراهی آشنا شدن

تو نگاه آخر تو آسمون خونه نشين بود

دلتو شکسته بودن همه ی قصه همين بود

می تونستم با تو باشم مثه سايه مثل رويا

اما بيدارمو بی تو، مثه تو تنهای تنها

   خداجونم...امسال رو سالی نکو برای مهشاد من قرار بده.همون طور که کمکم کردی موفقیت رو به معنای واقعی اش تجربه کنم برای پاره تن من هم بیست سالگی پر از طراوت و عاری از کینه و بغض و غم فراهم کن.تو رو به آسمونت قسم می دم ماه منو همیشه تمام نگه دار.

منم با دلتنگی هام می گذرونم:

روز بهاری میلاد تو در یادم هست

روز خاکستری سرد سفر یادت نیست

 ناله ناخوش از شاخه جدا ماندن من

درشب اخر پرواز خطر یادت نیست

 تلخی فا صله ها نیز به یادت ماندن

نیزه پر پا نشسته است و سپر یادت نیست

 یادم هست ......................  یادت نیست

  عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید

کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست

 تو که خود سوزی هر شب پره را میفهمی

با ورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

 تو به دل ریختگان چشم نداری بیدل

انچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

 یادم هست ...................... یادت نیست

 خواب روزانه اگر در خور تابیر نبود

پس چرا گشت شبانه در بدر یادت نیست

 من به خط و خبری از تو قناعت کردم

قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

 یادم هست ...................... یادم نیست

 

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

     اماما!به همين عظمتت...شكوهت...سلامت بمانش...برمي كردم تهران...

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

امروز تیك تاك ساعت جز استرس حرف دیگری برایم ندارد
و من
حالا وقت  امدن عید برای دیدنت فقط چند عكس و دست خط از تو روبرويم است...
مستاصل تر از همیشه...و خسته... 

پر از استرس های روزانه... پر از تردید.... 

شرمسار از گذشته چشمانم را به زمین دوختم... 

طاقت دیدن چشمان همیشه مهربانت را نداشتم.... 

نامت حک شده بر جاي جاي دفتر خاطراتم...

به جای شادی های سال نو اشک بوسه بر يادگاري هايت می ریزم 
نیشخند تلخی میزنم... 

شاید به خودم... 

شاید به این دنیای بیرحم... 

 بغض گلویم را فشار میدهد... 

ملتمسانه نگاهت میکنم... 

به چشمهایت...که خنده ای مبهم در خود دارد... 

دلم میلرزد... 

میروم به روزهای گذشته.... 

سالهاییییی دور كه شادی سال نو و تعطیلات را با هم تجربه میكردیم و تعطیلی من و تو در شكوه همین بود و سرمست بودیم از امدن بهار و تعطیلات

چشمانم را میبندم... 

میخواهم در خاطرم زنده شوی... 

اما کم می آورم...برای داشتنت...برای احساست...برای خواستنت.... 

دردی غریب در قلبم میپیچد.... 

دستم را به تو میگیرم تا تعادلم حفظ شود.... 

میبینی بهار واقعي من!
خسته ام...خیلی خسته... 

از همه چیز....از هیچ چیز... 

دلم هوای تو را كرده

چرا؟؟؟...هنوز هم نمیدانم چرا سهم من از تو تا این حد کوتاه بود؟... 

هنوز هم نمیدانم چرا لیاقت داشتنت را نداشتم.... 

هنوز هم نمیدانم چرا غروب آن روز تو نیامدی... 

و چطور توانستی من را در این يكسال و ده ماه و بيست و شش روزتنها بگذاری

دلتنگم....بیقرارتر از همیشه.... 

خسته ام....و تنها.... 

كس روزهاي بي كسي ام!

به اندازه ی تمام سالهای بودنم از نبودنت رنج بردم 

و هنوز چشم به راهم

جایت در تمامیه ثانیه های زندگیم خالیست....

از ميان آغوشم

رفتی...پر کشیدی... 

اما....هنوز هم نمیتوانم نبودنت را تاب بیاورم... 

کاش بودی... 

کاش حسرت زندگیم نمیشدی.... 

همیشه دلتنگ مهربانی هایت هستم... 

 دلتنگم

 بدون تو...حتی تحویل سال هم برایم هیجانی ندارد 

جز اینکه جای خالی ات را بیشتر به رخم میکشد..... 

 و" من دوستت دارم"...این تنها کلام نگفته ي من...

عکس هنری,گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,عکس فانتزی,عکس وبلاگ,عکس زیبا

   مهشاد ...

 ديشب سال تحويل شد...كنج خونه تنها و آرام و ساكتو خسته... روبروي سفره ي هفت سين نشسته...نگاهم به عقربه هاي ساعت و گوشهايم به صحبت هاي مجري تلويزيون...اما حواسم جايي ديگر و خاطرم مكاني ديگر رفته بودند...جايي حوالي سال هاي نه چندان دور.بهار ۸۶...دختري از تبار نازكي و ظرافت، برايم از جنوبي ترين نقطه ي ميهن، سوغاتي ساعت و چفيه آورده.مي گويند اين دختر براي من احترام خاصي قائل است.مي گويند اين دختر مهرباني اش آميخته با رفتن و آمدن هاي من شده است...مي گويند دختري است كه ارزشي فزون در من يافته... .تحويل سال ۸۶ به خودم، به خانواده ام، به آنچه گذراندم و زيبا آنكه به دختري مي انديشم از تباز نازكي و ظرافت... .به اينكه چطور اجازه يافتم او را بيازارم.به بد دلي ام و به احترام او... .سال تحويل مي شود و اولين تصويري كه بعد از تحويل سال در اولين ثانيه اوين تصوير خاطرم مي شود چهره ي دل گشاي اوست.چند روز بعد او را سر سفره ي هفت سين در كنار خودم مي يابم.بر عجبم كه چگونه توانسته مرا مسحور كند.او مي گويد و من مي شنوم ...او مي رود و اما به دلم مي آيد.در دلم خانه تكاني مي كند و گرد و غبار از چهره ي غم زده ي سينه ام مي زدايد.و من خانه ي دل را نو يافته    " عاشق مي شوم  "...

تحويل سال نو، بي تو، بدون تو:
تکرار سالاي تاريکِ پشتِ سر...
سالايي که تو شون از تو اثر نبود،
نه يه نشوني و نه خط و نه خبر!

يه ماهي قرمزه مُرده رو آبِ تنگ،
که خواب آخرش يخ بسته تو چشاش...
يه سبزه ي کچل تو کاسه ي سفال،
که گندمي شدن رؤيا شده براش...

يه دسته سنبله پژمرده ي بنفش،
با چند تا سکه ي ده شاهيِ سياه؛
يه ساعت خراب که کل زندگيش،
وقتو نشون داده، اما به اشتباه...

اين سفره ي منه وقتي تو غايبي،
وقتي که سال نو يه شوخيه برام!
وقتي که پشت هر زنگ تلفني،
دنبال ردتم... تنها تو رو مي خوام...

اين سفره ي منه، تو قحطي چشات،
وقتي که دور دور از خلوت مني؛
وقتي که لااقل واسه گذشته ها
يادم نمي کني، زنگي نمي زني...

دور از تو سال من، روزاش پر از غمه،
روزايي که توشون از تو نشونه نيست!
دور از تو سال نو، از کهنه بدتره،
اين سفره خاليه، اين خونه خونه نيست!

من پاي سفره ام، اين سفره ي سياه،
تو هم کنارِ يه سفره پر از بهار...
عيدت مبارک و سالت پر از خوشي!
يک بارم عيدو به تقويم من بيار!

  ابتداي ۸۶ روزهاي خوب شروع مي شود؛مي خندد مي خندم.مي آيد مي آيم.گريه ميكند گريه مي كنم.بازي مي كند بازي مي كنم.راه مي رود راه مي روم.صبر مي كند صبر مي كنم...

   واي كه چقدر تيك تاك هاي لحظه ي تحويل سال ۸۹ بر دلم سنگيني مي كند...

 حواسم به ۱۳۸۶...خاطرم در خاطرات خوش آن روزها...مهشاد و جواد و حسوداني كه چشم ديدن خوشي آنها را نداشتند.و حالا يكي يكي همه از خاطرم مي گذرند...كلماتي كه هر كدام برايم سالي خاطره است و ساعتي بايد براي تعريف كردنشان گذاشت...اتوبوس رباط كريم...تاكسي و دختري  از تبار نازكي و ظرافت آرام گرفته در آغوشم...جلال و بهناز و حميد و هانيه و حميده و محمدرضا و مصطفي ... امامزاده عمادالدين...سينما فجر...دبيرستان علامه طباطبايي...خيابان مصلي...پارك واوان...جلسات تريبون آزاد...پاترول خاكي رنگ...ميگون...امامزاده قاسم...۰۹۱۲۷۲۶۰۰۰ ...دعوا و درگيري با بدخواه ها...گلستان بنفشه ۱۲...چراغ اتاق خواب تو...بلوتوث زير پنجره اي (!)...عاشوراي درخت وجه آباد...شيريني سراي مادر رباطكريم...كلاس هاي نهج البلاغه...

   مهشاد

  اين ها رو من خوب به ياد دارم ...تو چطور؟...

وقتي كه زير باران خيابان ها را قدم مي زديم كه بخنديم را يادت هست؟وقتي كه مزار شهداي رباط كريم عهد كرديم را يادت هست؟...وقتي هم كلاسي هايم تهديد مي كردي كه از من فاصله بگيرند يادت هست؟...وقتي كه اون خيابان خاكي رو نتونستي دور بزني گير كرديم رو يادت هست؟...تولد شيدا تو اسلامشهر رو يادت هست؟...فنج هايي كه بهت كادو دادم رو يادت هست؟...اينكه التماست مي كردم چادر بپوشي رو يادت هست؟...تلفن هاي نيمه شب من از دانشگاه رو يادت هست؟...حضور من تو به رحمت خدا رفتنه مادر بزرگت رو چطور؟...

   اينها مهم نيست...يادت باشد يا نباشد...

آنچه دوست دارم به ياد بياوري تمام تلاش من براي تو را داشتن است...سختي راه دانشگاه...كار كنار تحصيل و قبل از طلوع آفتاب روي كتاب خوابيدن ها...سعي من در ايجاد شادي و نشاط در روحيه ي لطيف تو...و مهم تر از همه اينكه از تو فرصت خواستم و ...اين آخري را حتما خوب به ياد دازي.

   اولين روز سال است.دوست ندارم اگر اراجيف نامه ي من را مي خواني ناراحت از روي صندلي بلند شوي.بگذار كمي پرت و پلا بگويم غم هايم فراموش شود؛ يكسال و ده ماه و بيست و شش روز از روزي كه تو فرصت به من را به پايان رسيده سنجيدي مي گذرد.مدتي است كه آچه تو داشتن تو مطلبيد مهياست...اما مهم ترين دارايي ام بدور از آنچه مال و منال زميني مي خوانند ، حسرت است.حسرتي از جنس تو را دشتن و نداشتن و حالا داشتن و تو را نداشتن... .غمي است بزرگ.باورم كن.حسرتي با طعم اي كاشي كه كمي بيشتر مرا مي ماندي و فصل آخر كم بودنم را با من مي خواندي و حالا با هميشه بودنمان سير مي كرديم.اما چه مانده جز اقسوس و چه مي خواند جز آواز غم... .

 

وقتی که سپیده دم با بیم و هراس دریچه کاخ جادویی

خود را به روی خورشید بامدادی میگشاید.

مرا به یاد آور

وقتی که شب غرق در رویائی دور و دراز دامن

کشان زیر حجاب سیمین خویش می گذرد.

از من یاد کن

هنگامی که لحظه وصال دل در سینه ات به تپش

درآید وسایه روشن غروب تو را به رویای

دلپذیر شامگان دعوت کند گوش به سوی

جنگل فرا دار تا بشنوی که صدائی آهسته زمزمه میکند.

مرا به یاد آور

مرا به یاد آور آن روز که دست سرنوشت برای

همیشه از تو جدایم کند و غم دوری و گذشت

ایام زبان افسرده ام را خاموش سازد.

آن روز به عشق نو میدانه من و وداع آخرینی

که با هم می کنیم بیندیش زیرا برای دلدادگان دوری

و گذشت زمان را معنایی نیست.

دلدار من تا وقتی که دل در برم بتپد قلب من به تو

خواهد گفت: مرا به یاد آور.

زمانی که دل شکسته من برای همیشه در زیر

خاک سرد آرمیده باشد و بوته گلی دور از گلهای

دیگر آرام آرام بر روی گور من بشکفد.

مرا به یاد آور

مرا به یاد آور آن روز که دیگر از من نشانی

در جهان نخواهد بود.اما روح جاودانی من

همچون دوستی وفا دار به نزد تو خواهد آمد

و در خاموشی شب آهسته در گوش تو خواهد گفت.

مرا به یاد آور

  مي گفتند زمان تو را به ورطه ي فراموشي مي كشاند.يكسال و ده ماه و شش روز گذشته است.نفهميدم اين زماني كه گفتند تبديل مي شود به ورطه ي فراموشي كي مي رسد....هم انتظار تو را كشيدم هم انتظار زمان فراموشي ات را ...ام نه تو آمدي نه زمان فراموشي ات.تو بگو حالا چه كنم...

   فرصت خوبي است بنشينم و به تماشاي صفحات ديگر اين وبلاگ نگاه كنم.مرور كنم آچه بر من گذشت تا مگر ردي بيابم از كسي كه سهم من از او در بهار ۱۳۸۹ مي شود " فقط عيدت مبارك"...ممنون مي شوم از تبريك تو ، به خودم مي بالم كه كسي هنوز مرا در خاطر دارد كه عشق ديرينه هميشه ي من است...اما بر خود مي رنجم كه آيا سهم من از او همين ؟...كاش فرصتي مي گذاشتي...حالا وقت آن بود كه به بهانه ي بهار دستانت را طلا باران كنم...قدم هايت را بر ديدگانم سفر نوروزي ام بشود ماه عسلم...وقت آن بود كه از همين روز اول فروردين به فكر سالروز ميلادت ۲۹ ام باشم كه چه هديه اي حالا برازنده ي تو...حالا وقت آن بود كه بزرگترين دغدغه ام سفر ماهانه مان باشد  و دل شادي خانواده مان...حالا وقت آن بود كه نيرويي در تو ايجاد كنم كه امسال بتواني شكست آزمون ورودي رو جبران كني و حالا وقت آن بود كه خوش باشيم اما تو آجا و من ...اينجا... وآهنگي روي گوشي ام در لحظه ي تحويل سال ناگهان مي خواند:

پرنده ، همقفس ، همخونه ی من
زمستون رفت و شد فصل پریدن

همین دیروز تو از این خونه رفتی
ولی از اومدن چیزی نگفتی


تو را در حنجره یک دشت آواز
تو را در سر هوای خوب پرواز

من اینجا غمگین و تنهام
نمیدونم كه می مونم تا فردا

 


چی میشد اون هوای برفی و سرد
تو رو راهی به این خونه نمیكرد


بهار كاغذین خونه ی من
تو رو راضی نكرد آخر به موندن


من عادت میكنم با درده
جدایی شاید از من من بسازه


دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت


تو اونجا با گلای رنگارنگی
من اینجا پشت دیوارای سنگی


تو با جنگل تو با دریا تو با كوه
منو اندازه ی یه فصله اندوه

من عادت میكنم با درد تازه
جدایی شاید از من من بسازه


دلم تنگه دلم تنگه برایت
نگاهم با نگاهت داشت عادت

عکس هنری,گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,عکس فانتزی,عکس وبلاگ,عکس زیبا

   عشق جاودانه...بده روز عيدي بشينم پاي كامپيوتر و اشك بريزم و برات بنويسم.اين آهنگ امونم رو بريد.نمي خوام بغضم در خاطرت بشكنه.بهم فرصت بده تا روز ديگه اي برات حرفامو تكميل كنم...

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

   و کم کم به لحظه های عروس شدنت می رسیم...

 امشب
گريه نمي کنم
دلم ميگيرد اما...نه خدا در همين نزديکيست اين بار...نه باراني ميبارد
تا بشويد غبار قديمي دل را
بغضم ميگيرد اما...
"مرد که گريه نميکند"
در اين بي نهايت شب همه چيز وارونه است جز وارونگي زندگيم
ابريست آسمان اما نه ابر باراني ، اين ابر تنها نميگذارند ستاره ام به من چشمک بزند
از امشب ديگر هيچ چشمي چشم به راهم نيست
قلب حساسم تا به حال اينقدر پر نبوده اند از احساس بي احساسي
و مرد هنوز هم گريه نميکند
هميشه نوازش صداي خش خش برگهاي پاييزي در باد آرامم ميکرد
نمیدانم اما چرا امشب حتي باد هم نميآيد !
و من هنوز بغض را فرو ميدهم
شب سياهتر ميشود ومن بيدارتر
غريب نيست اين حس ، که همان رسم هميشگي وارونگي زندگيم است.
حالا کم کم آسمان را از رو بردم.دارد سپيده ميزند
و مرد...
...گريه ميکند

ماه صفر روزهایی چند را سپری می کند تا بالاخره کسی که تو را از میان لطافت انگشتانم به چنگالش برد، به آرزوی دیرینه ی آدم های ضمخت روزگارمان برسد.صفحه ی تازه ای از قصه من و تو رو به باز شدن است.قصه ای شیرین و کشنده... .جداب و ویرانگر... .پرحادثه و جگرسوز... .حالا آن قسمت از قصه ی من و تو رسیده است که تو عروس می شوی و من دور از چشمان همه، سهم خودم را  از جشن عروسی ات برخواهم داشت:فقط نظاره ای با مزه ی حسرت باقی... .

     عروس شدن تو شاید برای همگان پایانی باشد بر ادعای من برای تو اما زهی خیال باطل... .تو تازه تنها می شوی.دوری از خانواده ات تازه می شود دغدغه ای برای زندگی ات... و وقتی که می فهمی مردانی که عاشق نباشند بعد از ابتدایی ترین امور و شب وصال چه بی شرمانه تغییر رفتار می دهند، تازه می رسی به خانه ی اول...به تنهایی... اما...

عکس هنری,گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,عکس فانتزی,عکس وبلاگ,عکس زیبا

باور نکن تنهایی ات را
باور نكن تنهايي ات را
من در تو پنهانم،تو در من

از من به من نزديكتر تو
از تو به تو نزديكتر من

باور نکن تنهایی ات را
تا یک دل و یک درد داریم

تا در عبور از کوچة عشق
بر دوش هم سر می گذاریم

دل تاب تنهایی ندارد
باور نکن تنهایی ات را
هر جای این دنیا که باشی
من با توام تنهای تنها

من با توام هر جا که هستی
حتی اگر با هم نباشیم
حتی اگر یک لحظه،یک روز
با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبة دل
با ور نکن تنهایی ات را
من با توام منزل به منزله،یک روز
با هم در این عالم نباشیم

این خانه را بگذار و بگذر
با من بیا تا کعبة دل
با ور نکن تنهایی ات را
من با توام منزل به منزل

    مهشاد...من هرگز تو را از یاد نبرده و نخواهم برد همچنان که آسمان ، ماه را... .می دانم قرار است در اتاقی آشیانه بسازی که از خودتان  نیست و نو آشیانه نیست.اما به همین همتی که پسر برای نوساختن آشیانه روا کرده تو هم آن را از آن خودت بدان.شنیده ام که بر او سخخت می گیری و او بله قربان گوی تو شده است.بد نیست اما برای او بقدری عزت باقی بگذار که با فراق بال به نان و آب بیاندیشد.محبت را از او دریغ مکن.تو نیز می توانی او را دوست داشته باشی .فقط باور داشته باش.

   حالا کمی صادقانه :

        من خوشحالم که فصل جدیدی از زندگی رو شروع می کنی، اما می ترسم از وقتی که بفهمم این فصل پائیزی شده باشد  و وای به حال کسی که جز بهار برای تو فصل بیاورد.

      من خوشحالم که تو کاشانه ی جدیدی روزها رو شب و شب ها رو روز خواهی کرد اما هراسونم از آنچه در خطر مشوشم شب ها نقش می بندد:کنج خلوت و ساکت  خانه ای که در آن عشق نیست...

    من خوشحالم از اینکه عروس می شی و غمگینم از اینکه من داماد نیستم...

................

*می خواستم جور دیگری برایت بنویسم

 می خواستم طوری بنو یسم که برگردی !
.

.
.
 باید دهان هرکسی را که گفت "دوری و دوستی" گل گرفت..

........................................................

    مهشاد ...تو روزهای آینده منتظر نوشته های من باش.شاید لازم باشه چیزهایی را خوب بدونی.اینکه الان نمی گم بخاطر اینه که ۷ بهمن نزدیکه و منتظرم خدا، تنها کس روزهای بی کسی، امسال چه هدیه ای برام در نظر گرفته... .حتما منتظر باش.

آب
اگر چه بي صدا ترين ترانه بود
تشنگي بهانه بود
من به خواب هاي کوچک تو اعتماد داشتم
چشم هاي عاشق تو را به ياد داشتم
مي وزيد عطر سيب
سمت خوابهاي ساده و نجيب
من به جست و جوي تو
در هواي عطر موي تو
 رفت و آمد کبود گاه واره ها
زير چتر روشن ستاره ها
تا هنوز عاشقم
تا هنوز صبر مي کنم
ابر مي رسد
باد زوزه ميکند
چکه چکه از گلوي ناودان
ياس تازه مي دمد
ياس تازه مي دمد
ياس تازه مي دمد
تا هنوز تشنه ام
تا هنوز تشنگي بهانه است
آب بي صدا ترين ترانه است

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

نگاه می کنم ماه وجود تاریکش را در فضای بسته و دلگیر اتاق صدا می زند من به راهپیمائی نورهای دلگیر که از حوصله پنجره عبور می کنند دل بسته ام اکنون کسی در من صدا می زند ابعاد گیج اتاق مرا به سلسه ی اندوهگین چشم های کسی می خواند که هر روز عاشقش شده ام من در حدود زیسته ام در لا به لای حجم مخفی اندیشه ای تاریک که از کلام ماه بر می آمد آری من جفت گیری گل ها را از فروغ آموختم و در این حوصله ی گیج از تولد مرموزت باز می مانم امشب کسی در من تو را صدا می زند و من آشکارا حوصله ی هیچ نگاهی را ندارم وقتی عشقی سه ساله می شود و دست های من ته مانده ی آخرین کابوس شبانه ر ا با اشک لمس می کند من بسیار مخفی و کسل شده ام
.
.
.
مهشاد!
در انبوهی از دنیا و آدمهاش گرفتارم.هر وقت از دنیا و آدمهایش و حتی خودم خسته می شم می شینم پای مانیتور و نوشته ها رو ورق می زنم.باز یاد تو ...باز هوای تو...باز تو...
امروز باز هم رمیده از همه نشستم پای ورق زدن و نوشته ای از تو دیدم.ممنون.مثل همیشه حرف هات رو اطاعت می کنم.الان حالم بد جور گرفتست.نمی خوام با نوشتن تو این حالت باعث گرفتگی تو هم بشم.بذار یه وقتی که حالم خوبه.تو این چند روزه منتظرم باش.ممنون که برام نوشتی...

 

برای تو ماه ...

... و کلمات نگاهت را بار دیگر با صدای پیوسته ی ماه بی حاصل، می شنوم

گوئی بار دیگر عاشق شده ام

و با صدای خش خش چند برگ که از نسل های فراموش گشته است

به سوی تو قدم بر می دارم

آهسته من، در نقطه ی تلاقی یک آغاز با صدائی بی پیرایه

همچون شک غلیظ ذرات بعد

در ارتفاع ناگزیر چند حشره فاسد دوست داشتنی

من به دست های تو خواهم رسید

در فاصله ی رخوتناک دو صدا

که از جدالی نفس گیر با پیکر و آغوش باز می گردد

من رگه های ساده ی یک خوشبختی ناب را جستجو می کنم

من در لا به لای صدای باد به دنبال کسی می گردم

که اعتبارش را از باران بگیرد

آری

من با صدای تو بیدار می شوم

و آنچنان که نگاه می کنم

کلاغ های فاسد، وسعت بی اندازه ی درکم را با صدا لگد مال می کنند

من صدایت را خواب دیده ام

نشانه ی شگفت آبی رنگ

در میان رگ هایت جریان دارد

نفس ساده ی خیالی مرموز

و اوهام رنگ پریده ی من و چند عاشقانه ی محسوس

آنگونه که باورم می شود عاشق چند اشک است

به تو ای ناگوار

نگاه را به سوی منجمدترین قسمت فعال ماه می کشانم

اشک هایم را شنیده ای؟

برای تمام این روزهای خوب و خشن

برایت داستان های جذابی از عشق و حضور خواهم سرائید

کسی شبیه رنگ های آبی

و یا شبیه پلک زدن مجاورت اندیشه ابرها

باید صدایم آهنین باشد

خوب باشد

شگفت باشد

باید برایت از روز و صدای منفرد خورشید آواز مناسبی بسازم

مرا بخوانی

تا اشک ها ناپدید شود

شبیه

شبیه

شبیه

شبیه وقتی که می دانی

صدای آهسته ی ماه نگاه را در وسعت خیال می گستراند

 

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

چرا میخواهی برایت نامه بنویسم؟

چرا می خواهی با نوشتن

مانند انسان عصر سنگ

در برابرت برهنه شوم !

تنها نوشتن مرا برهنه میکند!

وقتی حرف میزنم هنوز

پاره هایی از لباسهایم بر تنم می مانند

اما هنگام نوشتن ...

رها و سبک میشوم !

چون گنجشککی که وزن ندارد!

هنگام نوشتن

از چنگ قانون جاذبه می گریزم!

سیاره ای چرخان میشوم

در مدار چشمانت...

می نویسم...

عکس عاشقانه ، کارت پستال عاشقانه

(bad az modatha belakhare dobare oomadi?)

     آره...بد کاری که نکردم.از حقم استفاده کردم.حقی که مدت هاست پایمال می شه...تازه تازه بوی نمناک پائیز تو فضا پراکنده می شه.مگه میشه پائیز برسه و من ننویسم...ننویسم از "خاطره ها"..."بدون چتر قدم زدن ها"... "در باران دویدن ها"...چطور ممکنه که پائیز برسه و من ننویسم از "اشک ها"..."لبخندها"..."رفتن ها" ... "آمدن ها"... ؟

مگه می شه پائیز بیاد و ننویسم از "بی وفایی ها" ... "ترک کردن ها" ... "فراموشی ها" ... "بی مهری ها"... .تصورش واقعا سخته که پائیز بیاد و از "خزون شدن ها" ننویسم ..."از پیر شدن ها" ... "از سکوت ها" ... "فریادها"...؟

   تو بگو...

تویی که می دونم هنوز خوب تو خاطر داری پائیزهای خوب رو...

      میشه که پائیز شروع بشه و به یاد نیارم و ننویسم از "مهرماه"..."کتاب و مدرسه و نمره های بد"..."دیر رسیدن های صف مدرسه"..."ایستگاه اتوبوس ها"..."ردیف آخر صندلی ها"..."تب و تاب کسی را داشتن ها"..."بیم و هراس کسی را نداشتن ها"... ؟

   مگه میشه صدای شرشر بارون رو شنید و یاد روزهای بارونی نوجوونی نیافتاد؟...یاد خیسی کتونی ها"..."کنار شوفاژ کلاس درس، خیس نشستن ها"..."چاله های پرآب خیابون ها"... ؟

   پس وقتی پائیز آمده نمی توانم ننویسم از "چادری خیس از قدم زدن کنار من"..."دختری گریان زیر باران که قدم می زند با من"..."لب های خندان دختری که لبخند می زند زیر باران به خاطر من"..."خزان نامه هایی که پیامک می شود به تلفن من"..."دلتنگی های پائیزی که روانه می شود از دختری به سوی من"... .پس مینویسم...مینویسم...خزان سان هم می نویسم برای تو...تویی که پائیزانه تنهام گذاشتی...

کارت پستال الکترونیکی عاشقانه,عکس عاشقانه,گالری نایت اسکین,کارت الکترونیکی,کارت هدیه,کارت پستال تولد

 

 

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

برای مهشاد....

انتظار واژه غریبی است
همراه حزن است و پریشانی
وقتی صدایی در خانه نباشد انتظار هم طولانی تر می شود
تیک تاک تیک تاک تیک تاک
پس این زمان کی می خواهد تمام شود تا آسوده سر به بالین بگذارم
همین دیشب بود بی قراری می کردم از نبود ن ها
ولی امشب نگرانم
نگران خود...؟!
مثل دریا که موج اش دل ساحل می لرزاند
دیگر جنون دریا در من دمیده شد
بی آنکه بدانم خطا می کنم
و بر قلب دیگران می لرزانم
چه کنم ...
نمی شود...
نمی توانم...
هنوز دیر است
و هنوز انتظار زود
مرا از قاب خاکستری خاطرات پاک کرده اند
‫مثل نگاه ماتی می مانم که لبخند بر لبانش نمی چسبد
‫‫یا شاید نگاه گنگ تصویر هایی شده ام که سخن نمی گویند
چرا داغ دل تازه کنم
دلم می خواست چیزی برایت بنویسم
راستش دلم باز تنگ بود
و باز قولم زیر پا بود
می دانم حرفی بزنم سکوت می شنوم
آری هنوز بین حرف هایم سرم پایین می اندازم
می دانم دارد از دیر هم دیر تر می شود
بی خوابی شب های سرد و بی بهانه زمستان به پایان می رسد
و پائیز از راه می رسد ولی من هنوز آماده نشده ام...تو هم نیستی
دیگر خطوطی را کلمه نخواهم کرد و کلمات که جمله نخواهم ساخت
کسی فاصله من تا خدا نمی داند ؟
شاید نزدیک  و شاید دور
کیست راز پائیز را بداند
راز پائیز خاطره است
خاطرات یعنی همین
تکه هایی از زمانی دورکه در قعر وجود می رقصد
خاطراتم...؟!
خاطراتی پُر زالفت
خاطراتی شاد
خاطراتی پُر ز غربت
خاطراتی تار
خاطراتی پُر ز آبستن های تلخ
حاصل همخوابیِ حس ُ حافظه
در زمان حال
در زمان حال دیروز
در زمان حال امروز

گالری عکس نایت اسکین,نایت گالری,عکس عاشقانه,ولنتاین,کارت پستال عاشقانه,عکس های هنری,عکس زیبا,دخترانه,پسرانه,عکس طبیعت

 

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

فقط اومدم همين يه مطلب رو بنويسم و سريع برم كه...اول از همه اينكه گرامي!(البته همون فاطمه اي هم كه نوشتي بهت مياد) سعي  وقتي به اين وبلاگ سر مي زني با سيستمهاي مختف بياي. اين آي پي توئه :79.175.170.99 يعني هر وقت به وبلاگم سر مي زني مي فهمم.پس زياد خودتو اذيت نكن.تكنولو‍ژي خيلي پيشرفت كرده.البته ترفندهاي بسيار عميق تر وجود داره كه اونو ديگه خوت بايد بري مطالعه كني.دوم اينكه مبارك باشه اما دردش اونجاست كه فكر ميكني بي خبرم از ماجرا اما نمي دوني حتي تعداد لامپاي سوخته ي ريسه آويزون از ساختمونشونم مي دونستم.سوم هم اينكه سوزشش اونجاست كه دليل نيومدن به اين وبلاگم رو بدوني!!!بهتره بري و راجع به اين موضوع بيشتر فكر كني.من كه گفتم بي خيال نميشمبذاريه راهنمايي ات كنم.اين وبلاگ يه راه ارتباطي بود.ازاين به بعد خواستي وبلاگهام رو پيدا كنيsiminqavareh رو تو گوگل سرچ نكن.دنبال كلمات آشنا تري باش. حالا يه قضيه اي رياضي  برات مي نويسم كه مربوط به راه هاست،خدا به تو بايد صبر بده!!!

قضیهٔ حِمار یا نامساوي مثلثي، که در میان عوام به اشتباه اصل حمار نیز نامیده می‌شود، قضيه اي در هندسه اقليدسي است که می‌گوید همواره کوتاه‌ترین مسیر بین دو نقطه، خط راست است. این اصل بدین دلیل حمار نامیده شده‌است که چنین استنباط می‌کند که اگر خری را در یک رأس مثلث قائم الزاويه قرار دهیم و بوته یا علفی را در رأس دیگر آن، حیوان همواره کوتاه‌ترین مسیر که همان وتر است را برای رسیدن به غذا بر می‌گزیند. یا اینکه همواره مجموع دو ضلع یک مثلث قائم‌الزاویه از وتر آن بیشتر است.

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

  سلام سلام سلام...

خسته نباشي گلم.چند ساعت پيش آزمون علوم تجربي دانشگاه آزاد هم برگزار شد و حالا من با وجدان راحت و خيال آسوده مي تونم برات بنويسم.از خودم بگم و دنياي خودم.از اتفاقات و احساسات.از تو و اطراف تو؛ گاهي هم از خاطرات گذشته و فكر هايي كه براي آينده دارم.براي خودم...براي تو...براي زندگي... .همين الان كه دارم اين رو برات مي نويسم گروه كاگرداني منتظرمه و بايد برم اما صد در صد فردا و پس فردا كه فيلم برداري تموم مي شه مي يام سراغتو  و برات مي نويسم.اما عزيزم زياد ناراحت نشو .چون همين فيلم كوتاهي هم كه در حال ساخته راجع به وست و قسمتي از نوشته هاست.الانم فقط واسه اين اومدم پاي وب كه بگم دقيقه به دقيقه به فكرتم و براي من اهميت داشت كه جزء اولين افرادي باشم كه بهت خسته نباشي مي گم.

اميدوارم آزمون ها رو به خوبي گذرونده باشي و حداقل خوشحالم كني تا اميدواربشم به اينكه خدا هنوز دعاها و آرزوهاي منو مي شنوه و عنايتش هنوز گريبانم رو در دستاش داره.خدا رو شاكرم.حقيقتاض من هم خيلي برات دعام كردم.مطئمنم كسي -حتي خودت اندازه من براي موفقيتت ملتملس خدا نبوده.چون اين توئي كه برام مهمي.و اين منم كه برات بي اهميت.

  شب آزمون سراسري تا صبح امامزاده صالح بودم.نميخوام بگم كه رفته بودم تو رودعا كنم كه يه وقت باور نكنينه...اتفاقي رفتم و زد به سرم كه شب رو اون حوالي باشم.اما مي تونم اين رو بگم كه تا خود صبح براي موفقيتت درخواست كردم.حتماً اين هفته به وبلاگ سر بزن.سورپرايزاي زيادي برات دارم.

 و حرف آخرم رو مجبور يه كم آروم تر تايپ كنم علي رغم همه ي اين عجله اي كه دارم:

"دلم براي ديدنت لك زده.بيتاب اولين لحظه ي تابستوني ديدارته.تنگته."

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

 سلام عزيزم.

خواهش مي كنم ازت كه اين مدت تا بعد كنكور نيا.به خدا دارم ديگه ديوونه مي شم.بهت قول دادم كه بنويسم برات اما بعد از اون تصميم عقلاني گرفتم.ننوشتم تا حواست سر كنكور باشه و يه وقت خدايي نكرده به خاطر اراجيف نويسي من .... .هر چند مي دونم اون قدر حرفام بي ارزش تر از اون شده كه تو ... .

   نيا و سر نزن .اينكه نمي نويسم دليلي بر اين نيست كه حرفي واسه گفتن ندارم كه دقيقا برعكس.اتفاقا حرفايي كه تو اين مدت نتونستم و صد البته نخواستم بنويسم همين طور رو هم باد كرده و داره گلوم رو منفجر مي كنه.اما در هر صورت اولين روز بعد از كنكور برات مي نويسم.

راستي شاه دوماد تو ديگه چرا؟!!! با خوندن نوشته هاي من چي گيرت مياد؟!!!!

آخ آخ آخ ....مهشادم اگه بدوني چه قدر حر فو خبر تو دلم دارم ....اون وقت كنكورت رو زود تر مي دي تا منم بتونم با وجدان راحت برات بنويسم.

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

سلام.همیشه دوست داشتنی من.امروز غروب و یا فردا صبح یه سر به وبلاگ بزن.مطالبم رو می خوام به روز کنم.متوجه سرزدن های متداوم تو و حتی غریبه هم به وبلاگم هستم.بیا و حرف های این بارم رو هم بخون...منتظرم.
نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

  سلام...

سلام عزيز هميشه عزيزم. مهشادم.امروز يه كم متفوات تر و راحت تر برات بنويسم.خانمي به نام فاطمه براي وبلاگم نظر گذاشته.از ميون همه ي كسايي كه نظر گذاشتن حرف او رو خيلي صميمانه تر و از ته دل تر ديدم.ضمن تشكر از اين خواننده عزيز براي تو مي نويسم و بعد ادامه مي دم:

"سلام وبلاگت عالی بود

میخوام یه نصیحت بهت بکنم امیدوارم که گوش کنی :

ببین هرکسی توزندگیبش یه تقدیری داره که تقدیر توهم اینطور بود نمیشه با زندگی جنگید البته میدونم که چقدر برات سخته درکت میکنم بهت ژیشنهاد میکنم خودت رو سرگرمه کارهای دیگه ای بکنی"

نظر تو چيه؟تو هم برعكس من و موافق نظر اين خانم گرامي هستي؟

پيشنهاد داده كه خودم رو مشغول كارهاي ديگه كنم:

صبح ۵ از خواب پاميشم و بعد از نماز گرمكن مي پوشم و مي دوم تا نزديك امامزاده حسن اسماعيل آباد و برمي گردم،مي شه ساعت ۶.بربري و يه صبحونه ي قوي كه تا ظهر سر حال نگهم داره.تا ساعت ۷ و نيم خودم رو موظف به مطالعه مي بينم.آماده شدنم تقريبا يه ربع طول مي كشه و ساعت ۸ از خونه مي زنم بيرون.۸ تا ۱۰ بايد تمام كارهاي اداري خودم رو انجام بدم.ميانگين بگيرم تقريبا روزانه متوسط ۱۰ تا اداره بايد سر بزنم(امور مربوط به پرو‍ژه هام).ساعت ۱۰ تا ۱ بعد از ظهر يه خرمن كار توي شركت رو سرم ريخته كه بايد انجام بدم.هول هولكي ناهار مي خورم و جلسات هفتگي و ماهانه و سالانه ها شروع مي شه.روزي نيست كه از رسميت و اين لباس هاي رسمي راحت باشم.غروبم به مشغوليت هاي دلخواهم ميگذره.هر ماه يه مشغوليت.مثلا در حال حاضر انتخابات ۲ ساعت از وقت غروبم رو مي گيره.مي شه ساعت ۷ و بايد برم موسسه ي خودم كه جمع وجور كنم و بينم چه كاره ان.مي شه ۹ شب و اگر قرارشام و سينما با كسي نباشه مي رم خونه و كتاب هاي درسي رو يه نگاهي مي ندازم.اخبار ساعت ۱۰ رو وقتي مي رسم كه هوا به سرم نزده باشه و ساعت ۹ حوالي محله شما نبوده باشم!خسته و كوفته برنامه ي فرداي خودم رو هماهنگ مي كنم به منشي شخصي ام زنگ مي زنم و آمار كارها و جلسات فردا رو از مي گيرم و اگه كار عقب افتاده اي نباشه و خيالمم از بابت چكهاي فردا راحت باشه سرمو مي ذارم رو بالش و ... .

خوب عزيزم بگو ببينم از اين مشغوليت بيشتر هم ممكنه واسه يه آدم پيش بياد.ديگه چقدر بايد مشغول باشم تا از ذهنم بره بيرون.اصلا چه لزومي داره بيرون بره؟

من اگه بخوام تا ابد همين طور دوستت داشته باشم كي رو بايد دمشو ببينم؟اصلا به من چه كه تو خواستي واسه يكي ديگه باشي؛به من اين ارتباط داره كه دوست داشتني هام رو دوست دارم و اگرم تا هر وقت كه دوست داشتن بلدم دوستش داشته باشم به هيچ كس هيچ آسيبي كه نمي رسه هيچ... عاشق مي مونم و اميدوار.

بگذريم...

چه خبر؟ چه كارا ميكني؟ درساتو مي خوني فداي مهربوني هات.هنوز كه خداي نكرده عينكي نشدي؟

راستي اينم نتيجه ي چندتا فكري كه اين هفته به من هجوم آورده بودن:

لحن غمگین صدایم را تو می فهمی فقط

حرف هایم حرف هایم را تو می فهمی فقط

وقت دلتنگی نگاهم را تو می خوانی و بس

گریه های بی صدایم را تو می فهمی فقط

 آشنایند  اشکهایم  به  راه  شانه ات

چون دلیل اشکهایم را تو می فمی فقط

 برگ برگ خاطرات عمر من را خوانده ای

شرح تلخ ماجرایم را تو می فهمی فقط

دردهای قلب من را می شناسی یک به یک

غربت  بی انتهایم  را   تو می فمهی فقط

آشنایی با زبان زخم مادر زاد من

لهجه ی خونین نایم را تو می فهمی فقط

 خوب می دانی چه آوازی به بندم می کشد

در جنون حال و هوایم را تو می فهمی فقط

 سالها خود را هدر دادم به پای این و آن

تا که فهمیدم بهایم را تو می فهمی فقط

 در تمام شعرهایم از تو می گویم فقط

چون تمام شعرهایم را تو می فهمی فقط

خوش باشي ماهم

 

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

سلام عزيزم.اينقدر چشماي نازنينت رو خسته نكن فدات شم.هر روز سر نزن.تا پنج شنبه حتما برات مطالب جديد مي نويسم.دوست دارم اين دم كنكوري بيشتر حواست به درس و مشق باشه.

اين ترانه رو از ته دلم برات مي خونم:

 

دلم برات تنگ شده جونم
مي خوام ببينمت نمي تونم
بين ما ديواراي سنگي
حاصل يك عمرمي دونم
بغض ترانموشكستم
مي خوام بگم عاشقت هستم
توعين ناباوري شب خالي گذاشتي هر دودستم
توبودي تمام هستي ومستي وراستي وتمام قصهءمن
تو بودي سنگ صبورم ونگاه دورو ولبهاي بستهءمن
....مهشادم...
...هميشگيم...
نيمه شب از خوابم پا ميشم
نيستي پيشم باز ديونه ميشم
دوري تو تيشه زد به ريشم نيستي پيشم
صدام از من خالي ميشه
هم صدابا بي بالي ميشم
گونه هام خيس از شبنم عشق
نيستي پيشم
تو بودي تمام هستي ومست وراستي وتمام قصهءمن
تو بودي سنگ صبورونگاه دورو
لبهاي بستهء من
نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

نهم اردیبهشت ۸۷(وبلاگ خوب من):

غروبم رسید...

غروب زندگیم ،با رفتن کسی که دوسش دارم

باورم نمی شه

اگر می دونستی که چقدر تنهام واسم اشک می ریختی،

و اگر می دونستی که که چه قدراشک می ریزم هیچ وقت تنهام نمی ذاشتی...

خیلی حرف می شه نوشت...ولی چون دوست ندارم چیزی بنویسم که بعدا مجبور به پاک کردنش بشم ،چیزی نمی نویسم...

من می دونم...تو دوسم داری و برمی گردی...

این غروب با سحری که تو واسم میاری برای همیشه از زندگیم رخت برمی کنه

دوست دارم

..........................................................................

هر لحظه  وساعت زندگی در حال تغییر است

 زندگی گاهی سایه  گاهی آفتاب است

 پس هر لحظه تا می توانی زندگی کن

 چون لحظه ای که وجود دارد شاید فردا نباشد

 کسی که تو را از صمیم قلب بخواهد

...................................

به سختی در دنیا پیدا می شود

 پس چنین انسانی اگر جایی هست

 فقط اوست که از همه بهتره

 پس تو آن دست را بگیر

 چون آن مهربان شاید فردا نباشد

 برای استفاده از سایه  پلکهای توست

 اکر کسی نزدیک تو آمد

 اگر هزا بار هم مواظب قلب دیوانه خود باشی

 باز هم قلب تو به تپش خواهد افتاد

 ولی فکر کن این لحظه ای که هست

 داستان آن شاید فردا نباشد

...........................................................................

۵ اردیبهشت ۸۸ هم اومد.سیاه پوشیدم و به همه دروغ گفتم.چون کسی واقعا نفهمید چرا سیاه پوش شده بودم.تازه تازه می فهمیدم که وقتی صادقی میگه مشکی رنگه عشقه یعنی چی!!!

صبح خیلی زودتر از اذان بیدار شدم.با خدا قهره قهر... هر سال همین روز رو با خدا قهر می کنم.می دونم که اگه اون می خواست هیچ وقت ۵ اردیبهشت تبدیل نمی شد به یه سالمرگ.نماز نخوندم.چون دلم نمی خواست.اصلا دوست داشتم اینطور به خدا بگم که همه اش بخاطر بنده نوازی های تو بود.خدایی که می گفتن حتما یه چیزی می دونسته که داره این کار رو باهات می کنه.خدایی که می گفتن حکمتش سبب شده تو و مهشادت از هم جدا بیافتید.خدایی که ... .قهره قهر.

کلمه ی سالمرگ رو اشتباهی به کار بردم.بهتره بگم سالروز تولد جدایی مون.جدایی که می گفتن یه روزی بالاخره برات قابل تحمل می شه.جدایی که می گفتن از خیالم بیرون می ره و فراموش می گفتن.جدایی که می گفتن خدا رو چه دیدی شاید یه روز به آخرش رسید؛اما بازم...

 اما همه اش دروغ بود.دروغ دروغ و دروغ.تنها کسایی که به من راست گفتن یکی مهشاد بود یکی دلم.دلم راست می گفت.می گفت باید تا اخرش بمونم.می گفت باید بی خیال انتظار باشم و عالم و آدم رو رو دیواری که بینمون افتاده بود هوار کنم.دلم که می گفت عاشقانه بودن دیوانگی هم لازم داره.دلی که می گفت بی خیال قول وقرارها و وعده های سر خرمن شو  و برو تو دل مصائب.دلی که می گفت مهشاد فقط مال توئه و بدون اون بهت خیلی سخت می گذره.دلم که می گفت اگر الان مهشاد رو کامل از دست بدی حتما روزها و مه ها و سالهات با حسرت می گذره.دلی که می گفت همه دروغ می گن و تو هیچ وقت مهشاد رو فراموش نمی کنی.دلم که می گفت هیچ وقت و هیچ جای دنیا حتی اگر بهتر از مهشاد هم پیدا بشه کسی نمی تونه جای دختر آرزوهات رو برات پر کنه.

و مهشاد هم راست می گفت...

تو نمیدونی چی شد.برو دنبال زندگیت.من دوستت دارم تا ابد.هرگز فکر نکن که حتی یکی از حرفام هم دروغ بوده.تو خودت میدونی من حرفی که اعتقادم نبود نمیزدم.
این سرنوشت بی رحم ما رو از هم جدا کرد خدا نخواست ما با هم باشیم.
تو خنده های منو میبینی ولی خنده ی تلخ من از گریه غم انگیز تر است.

هر زمانی که این نوشتمو دیدی میخوام انقدر گریه کنی که نفرتهات از من از دلت پاک بشه.برام آخر این نوشته ها بنویس که نوشتمو دیدی.من دوست داشتم ولی خدا نخواست خودتم میدونی من به خاطر تو هر کاری کردم.من تو انتخاب تو اشتباه نکردم تو هم همین طور.ولی نشد.امیدوارم درکم کنی چی میگم.تلاشم دیگه بیهودس برو دنبال یه زندگیه جدید ولی من ارزو میکنم زندگیت بهتر از زندگیه با من بودن باشه و میدونم که همین طور خواهد بود چون خودت گفتی خدا دعای بندهاشو اجابت میکنه

(۵شنبه ۶ تیر ۸۷)

 خلاصه همه دروغ گفتن.بعضی از از دروغ ها رو باور شد که نباید می شد و بعضی ها رو باورم شد که کاش نمی شد.دروغ بزرگ هم اینکه: " تو مطمئنا یه روزی فراموش می کنی و از یادت می ره"

یک سال گذشته.۳۶۸ امین روز از افتادن فاصله میون ما دوتا می گذره.اما... کجاست نشونه های فراموشی؟کو اون یادت می ره یادت می ره ها؟ کجان اونایی که می گفتن همه چیز مهشاد رو تو یه فرد دیگه ژیدا می کنی و با اون ادامه ی راهت رو می ری؟...کجارفتن؟کجاست؟کو؟...

یک سال گذشته.برگردین و ببینید که هنوز من شب های زیادی رو ساعت ۹ شب پرسه زن کوچه ای ممنتهی به بنفشه.بیاید و ببینید چطور هنوز بعضی روزها صبح ها زیر پل گلستان می ایستم و تماشای بچه مدرسه هایی می کنم که با دیدنشون روزهای برباد رفته ام یادم می یاد و دق می کنم.چجوری واسه یه لحظه دوباره دیدن و واسه یه کلمه شنیدن صدای دختر مورد علاقه ام بال بال می زنم هنوز.آهای اونایی که می گفتین بین عشق و نفرت فقط یک خط فاصله است  و مهشاد با این کاری که با تو کرد باعث می شه تو از او تنفر شدید پیدا کنی!ببینید چطور هنوز هم با اراذلی که تو کوچه پس کوچه های گلستان تیکه بارش می کنن چطور در می افتم و جر واجرشون می کنم.چطور هنوز اسم نازش رو می دم خوش بنویسن و خوش حک کنن و خوش رنگ بزنن و ماهی یه دونه خوشگلشو می چسبونم در و دیوار اتاقم.چی شده که عین درمونده ساعت ها و دقیقه های لایی زندگی ام رو می ذارم پای تماشای یه عکس سه در چهار بزرگ شده ی قاب شده ی تکراری همیشه مملو از تازگی...

آهای!!!کجایید؟زنده اید؟...

چه تالاپ تولوپی افتاد تو دلم وقتی اون شب داتشم ا کوچه کناری تون رد می شدم یهو از اون مغازه اومدی بیرون.دلم نمی اومد از لب جاده ساوه دل بکنم.قدم زدم و چرخیدم و تا صبح بیدار بودم... .تو چطور؟ کلی حتما ناراحت شدی که من تو اون جا دیدمت نه؟...لابد یه عالمه بارم کردی و ...

نمیدانم چرا رفتی نمیدانم چرا شاید خطا کردم وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمیدانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی بعد از رفتنت باران چه معصومانه میباریدوبعد از  رفتنت یه قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت گنجشگی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر میداشت تمام بالهایش غرق اندوه و غربت شد وبعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستیم از دست خواهد رفت کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهد مرد وبعد از رفتنت دریا چه بغضی گرفت کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه میدانم تو هرگز یاد من را با غرور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمهای زیبای تو برگرد ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد وبعد از این همه  طوفان بهر و پرسش وتردیدکسی از پشت قاب پنجره آرام   و زیبا گفت تو هم در حضور این دلهای پاک بگو بگو که در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم ومن در حالتی مابین اشک وحسرت وتردید کنار انتظاری که بدون پاسخ سرد است و من در اوج پائیزی ترین ویرانه های یک دل یعنی غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر نمیدانم چرا شاید به رسم عادت پروانگیمان هاست برای شادی وخوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم  

 عزیز یک سال از دور من!!! سالگرد جدایی افتادن مون رو گرامی ترین روز امسالم کردم.اما برات تعریف نمی کنم چون می دونم با وقایعی که برام اتفاق افتاد و اطره ایی که تداعی می شه ممکنه غصه بخوری....بذار نگه دارم تو سینه ام تا روزی که باز دستات توی دست من باشه و مثل یک خاطره از دوران دوری ات برات تعریف کنم.

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

سلام به بانوي ۱۸ سال تمام هميشه فروردين!

 

سلام به ۱۸ ساله قشنگ ترين بهانه.سلام به ۱۸ امين فرورديني كه تو را دوباره ديد.سلام به ۲۹ امين روز از بهار كه يكبار ديگر تو را جشن گرفت و سلام به خداي بهار كه بهاري ديگه به بهارهاي تو اضافه كرد...

سلام سلام ...سلام.

 

به رسم ادب و به احترام ياد تو ۲۹ امين روز از بهار رو جشن گرفتم.صبح روز ۲۹ ام دوش گرفتم،لباس هاي نو پوشيدم و عطر زدم.كادويي كه روز قبل تهيه كرده بودم رو زير بغل زدم و حركت به سمت شهريار... . يه باغ شخصي، هواي خوب بهاري ،موزيك شاد و ملايم و بدون كلام روي باندهاي اطراف ديوار، وسايل پذيرايي و ميز و صندلي هاي آماده براي پذيرايي بعلاوه ي دو تا از دوستاي خوبم كه مي خوان كمكم كننن تا مي تونم جشن درخور باشه.تا غروب طول مي كشه تا همه چي واسه مهمونات آماده بشن.

 

مهمونات دوتا دوتا و سه تا سه تا ميان. هيچ كدوم همديگه رو نمي شناسن.منم نمي شناسن!!! تازه اينكه چيزي نيست : تو رو هم نمي شناسن.البته بعضي هاشون خودشونم نمي شناسن:پيرزن ها و پيرمردهايي كه بعضي با عصا و بعضي بي عصا.بعضي خيلي چروكيده و بعضي معلول.اونطرف تر ه چندتا بچه كه نمي دونن بابا و مامان يعني چي دور يه ميز چوبي بلند جمع شدن.همه ي آدم ها رو هم ۴۰ نفر؛البته منهاي من و تو و دو تا رفقام.

موزيك محوطه با وارد شدن اونها بلندتر مي شه.اول شيريني و شربت و ميوه است.بعضي ها با ولع مي خورن و بعضي ها با كلاس مي خورن و بعضي ها هم اصلا نمي تونن بخورن.كسي از اون ۴۰ نفر نمي دونه چرا اينجاست.فكر مي كنن!فكر مي كنن يكي از همون ماسم شام هاييه كه مي برنشون و دل مي سوزونن براشون و جايزه بهشون مي دن و دوباره برمي گردونن همون جايي كه آوردنشون.امااونجا واسه چيز ديگه ي دور هم  بودن.

 

دوستام دارن خوب بهشون مي رسن.نيازي به كمك من نيست.يه گوشه نشتم رو يه صندلي قرمز و دارم به ۱۸ سالگي ات فكر مي كنم:

روز تولدت شد و نيستم اما كنار تو

كاشكي مي شد كه جونمو هديه بدم براي تو

 درسته ما نميتونيم اين روز و پيش هم باشيم

بيا بهش تو رويامون رنگ حقيقت بپاشيم

 ميخوام برات تو روياهام جشن تولد بگيرم

از لحظه لحظه هاي جشن تو خيالم عكس بگيرم

 من باشم و تو باشي و فرشته هاي آسمون

 چراغوني جشنمون، ستاره هاي كهكشون

 به جاي شمع ميخوام برات غمهات و آتيش بزنم

 هر چي غم و غصه داري يك شبه آتيش بزن

 تو غمهات و فوت بكني منم ستاره بيارم

 اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بكارم

 

 

 وقتي از فكر ميام بيرون كه تلنگر مي زنن پاشو پول اين بدبختي كه شام رو رسونده اينجا بده مي خواد بره.ميشمارم و چشام مي افته به نگاه شاد و گاهي بي تفاوت مهمونات كه مشغول صرف شام هستن.يادم مي افته منم بايد شاد باشم.كادو رو از زير ميز مي يارم بيرون و شمع ها رو از بسته اش در ميارم و مي ذارم رو كيك تا بعد از شام جشنمون رو تكميل كنيم.همه شام رو مي خورن و گروه جنگ خنده شورع مي كنه هنرنمايي.و بعضي از مهمونات منظرن ببينن كه تولد كدومشون رو جشن گرفتيم كه اين بساط كيك و شمع و كادو رو ميزه.هر كس به نوبه ي خودش دوست داره صاحب تولد و شمع كادو باشه...اما... .شمع ها رو روشن كردم و از مهمونات خواشتم دعا كنن:

خدايا بنده هاي خوبتو و اوني كه باعث شده امشب اينجا جمع شيم و خودش خبر نداره...

صد سال عمر بده

 

مهشاد كجايي؟ ساعت ۱۱ شبه.اختمالا الان توي اتاق خوابتي و داري دفتر و كتاب هات رو آماده مي كني واسه فردا.شايدم داري كادوهايي كه برات آوردن رو باز مي كني.شايد داري كادويي كه غريبه برات آورد رو ناز مي كني.اشكال نداره.هرجا هستي و هركار مي كني خوش باشي ولي من از خريدن اين كيك تولد پشيمونم.آخه بگو ببينم اين شمع ها رو كي بايد فوت كنه؟

باد؟...

نه نمي ذارم باد شمع هايي رو كه واسه تو روشن كردم رو خاموش كنه.مگه باد آورده؟

من؟...

چرا من؟تولد من كه بهمن ماهه.ناقلا يادت رفته؟!!من و تو خيلي با هم فرق داريم.

يكي از مهمونا؟

همه شون رفتن... تازه اگرم بودن عمرا.آخه اونوقت مجبور بودم بهش بگم تولدش مباكه و كادو رو بدم به اون

خودش خاموش شه؟

بذارم خودش خاموش بشه؟محاله.عزيزم مگه نمي دوني شگون نداره شمع تولد خودش خاموش بشه؟

 

 

و شمع خاموش شد و كيك و كادو همون جا بود و خسته و غمگين از خودم و البته شاد از اينكه روز تولد تو رو گل كاشتم راهي خونه بابا شدم.وقتي هم از سر گلستان رد مي شدم لامپهاي اطاقاتون خاموش بود.

 

عزيزترين چه خبر؟

دبروز ديدي منو نه؟... اوني كه پشت فرمون بود تو بودي نه؟!! انتهاي بنفشه سر ساختمون نيمه كاره بودم.از شهرداري گلستان زنگ زدن مجبور شدم اونوري برم.بنفشه رو بالا مي اومدم و مكالمه تلفني داشتم كه يهو چشام به معصومه افتاد تو پاترول.ديگه واسه دور زدن و پيچيدن تو كوچه هاي كناري دير شده بود.مجبور شدم خودمو به بي اعتنايي بزنم و رد شم.و صد البته پشت دستمو بو نكرده بودم كه الان خودتم از اون سوپري مياي بيرون.تو آسمونا كه دنبالت مي گشتم اما اصلا  هم دوست نداشتم رو زمين اون كوچه ها ببينمت.كه يه وقت فكر كني زاغ سياه چوب مي زنم.ديدي منو نه؟!! لاغر شدم يا چاق؟سفيد شدم يا سياه؟ اصلا آدم شدم يا...!!!

خيلي دلم مي خواست برگردمو واسه يك ثانيه هم شده ببينمت.فقط يه ثانيه.اما نتونستم.با خودم كلنجار رفتم  اما نشد.مي خواسم ببينم چشمات هنوزم طروات و درخشش اون وقتا رو داره؟...اه... نشد كه نشد.حتي اگه خيلي هم پر رو مي شدم و برمي گشتم با اين اشك هاي درمونده ي گوشه ي چشام چيكار مي كردم.اگه تو مي ديد پلك هام خيسن چي فكر مي كردي...

  با خودت حتما فكر مي كردي:"عجب آدم درگيريه...حتما مشكل داره و نفهمه.نمي فهمه كه من ازدواج كردم يعني چي؟...اصلا اينجا چي كار مي كنه.واسه چي داره اين طور چشماشو تر مي كنه؟احتمالا زده به مغزش.شايدم هنوز..."

عصر يک جمعه‌ي دلگير، دلم گفت بگويم بنويسم که چرا عشق به سامان نرسيده است؟ چرا آب به گلدان نرسيده است؟ چرا لحظهء باران نرسيده است؟ و هر کس که در اين خشکي دوران به لبش جان نرسيده است، به ايمان نرسيده است و غم عشق به پايان نرسيده است. بگو حافظ دلخسته زشيراز بيايد بنويسد که هنوزم که هنوز است، چرا يوسف گمگشته به کنعان نرسيده است؟ چرا کلبه‌ي احزان به گلستان نرسيده است؟
 
دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمين مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمين مرد، زمين مرد، خداوند گواه است، دلم چشم براه است، و در حسرت يک پلک نگاه است، ولي حيف نصيبم فقط آه است و همين آه، خدايا برسد کاش به جايي، برسد کاش صدايم به صدايي...
 
واقعا اين پسر ديوانه شده.يك سال پيش بهش گفتم :"همين جا شروع كرديم ،همين جا هم هم تموم مي كنيم" اما انگار كله اش بوي قرمه سبزي مي ده.
يك سال پيش مگه نشنيد كه بهش گفتم :" آقا جواد.من اصلا يكي ديگه رو براي ازدواج انتخاب كردم بي خيالم شو" اما انگار هنوز مغزش نم ورداشته.
 

من صبورم اما . . .

 به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

 يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

 من صبورم اما . . .

 چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

 و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

 مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

 من صبورم اما . . .

 بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

 بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

 و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

 من صبورم اما . . .

                             آه . . . اين بغض گران صبر نمی داند چيست !!!!

۵ ارديبهشت نزديكه.شنبه رو سياه پوشم.چطور سالگرد جدايي مون رو عزا بگيرم خدا مي دونه.ولي تمام تلاشمو مي كنم درخور سالگردش باشه.

راستي يه چيز بگم ناراحت نمي شي؟...

دلم واست تنگه شده.اونقدري كه الان كه دارم مي نويسم دلم تنگته اشكام نمي ذاره مانيتور رو ببينم.

ناراخت نشو ديگه.اصلا غلط كردم گفتم.دلم واست اصلا تنگ نشده. خوب شد؟ من اصلا به تو فكر نمي كنم كه.كي گفته وقتي به تو فكر مي كنم بغضم مي گيره.اصلا كي گفته وقتي من از دوريت زده به سرم ديوونه دارم مي شم.همه اش دروغه.بشنو و باور نكن!من خوشحال و شاد و خندون هر روز مثل آدم پا مي شم و عين كس هايي كه احساس خوشيختي تموم مي كنن دارم به زندگي ام ادامه مي دم.اصلا كي گفته من به فكر تو ام هنوز؟... مگه آدم عاقل دنبال يه دختر نامزد دار مي افته؟ مگه آدم عاقل به كسي كه اون طور تنهاش گذاشته بازم دل بستگي داره ؟ مگه آدم عاقل مي تونه به كسي كه يه ساله جواب سلامشم نداده هنوز فكر كنه؟....مگه آدم عاقل... آدم عاقل...آدم ... عاقل...عاقل؟...عاقل؟...

بي خيال خوش باش عزيزم.به خوشي ات خوشم.

ايشالله جشن صد سالگي ات رو هم مي گيرم.برام بنويس.برات مي نويسم.ولي جدي نگير شاد باش و به اين مطالب و نوشته هام بخند و باخودت بگو بزرگ مي شه يادش مي ره و  بذار فقط من جدي جدي از غصه ات بميرم.

 (كنكور نزديكه... يه وبلاگ برات باز مي كنم.برو بخونش و هر هقته سر بزن و مطالب جديدشو بردار...كليك كن)

 

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

سلام

سلام

سلام

مي دونم كه لا اقل هر يكي دو روز يه بار يه سر به وبلاگ مي زني . منتظر مطلب جديد هستي.راستيتش الان اومدم تا دليل لين سكوت رو بنويسم...بهتره بگم دلايل اين ناگفتن و نا نوشتن رو:

تو اين مدت فقط خواستم اول فكر كنم به چيزهايي كه كاملا برام نا واضح و علامت سوالي به قدر دنيام شدن فكر كنم...اول فكر كنم و بعد غصه بخورم و بعدش تصميم بگيرم و ...

فكر كنم به اينكه:

* حرفهايي كه اون غريبه اون روز به من زد چقدرش واقعيت داشت؟

* كجاي زندگي ام اشتباه كردم كه سال ۸۸ هم اومد و باز هنوز دغدغه ي روز و فكر شبم مرور خاطرات و نوشته ها و گفته ها و دوست داشتن ها و قهر و آشتي هاي اون موقع هاست؟

*تاوان چي رو دارم هنوز پس مي دم؟

* با من چي كرده بودي شبيه جادو كه با تمام بي معرفتي ها و با معرفتي هات هنوزم احساس مي كنم اولي و آخري هستي؟

*چرا بعد از اين همه تلاش آخرش به اين نتيجه رسيدم كه كسي تو نمي شه؟...

و هزاران هزار تا سوال كه غير از ساعات خواب گاه و بيگاه سراغم ميان و غير از علامت سوالها چيزي بهم اضافه نمي كنن.

 

وقتی دلم برات تنگ میشه ٬گریم می گیره به آینه نگاه می کنم .توی چشمای خیسم تو رو می بینم که داری بهم لبخند می زنی

همین نگاهته که که نمی زاره حضور مهربونت رو فراموش کنم

حالا دلم برایت تنگ شده

دلتنگیم دروغ نیست....!!!  .....

اشکام بی بهونه نیست

لحظه هام بازم بهونتو می گیرند

آنقدر صبر کردم که دیگه انتظار رو از رو بردم

دوست دارم اشکهایی رو که برای تواند

نگاهی رو که عاشق توست

تمام لحظه هایی رو که منتظر تواند دوست دارم

چه خبر؟ چه مي كني با روزگار؟ دنيا مطبق دعاي من بجونت به كامت هست؟

پيرهن زرد خيلي بهت مياد!!!وقتي اونو مي پوشي شبيه رز گربه اي ميشي ولي افتاد دست گربه!!!

 

از من كه خبر نمي خواي اما جونم فدات كه منم اوضاعم بد نيست.اگر اين تنگ دلي و حسرت جاويد مونده رو دلم نبود خوش ترين آدم دنيا بودم.درس ميخونم و كار ميكنم و ميگون مي رم و عاشق نمي شم و غصه مي خورم و پول درميارم و صبح ها زود از خوب پا مي شم و بي تابي مي كنم و روزنامه زياد مي خونم و سفر مي رم  و عطر بوس مي زنم و معامله مي كنم و ورزش حرفه اي مي كنم و دلتنگ ميشم و زير بارون قدم مي زنم و كمك مي كنم و روز شماري مي كنم  واسه روز تولدت  و سالروز مرگناكم روي ۵ ارديبهشت.

راستي لازم بذكره كه همين الان مطمئن باش شادومادم داره اين متن رو مي خونه.مي دوني كه منظورم چيه؟!!!!

خبرهايي ازت بهم مي رسه و تقريبا مي دونم چي كاره اي اما دلتنگي و بيتابي از اين بابته كه خودت بي خبرم گذاشتي...همونطور كه بي خبر پريدي... چه خبر؟!!! چه مي كني با روزگار؟

به يكي از حرفايي كه مي زدم و همه انكارش مي كردن رسيدم:

كسي نمي تونه جاتو بگيره

واقعا و منطقي بهش رسيدم.شايد و شاد اون وقت از سر احساسات اين حرفها از دهنم مي پريد اما از وقتي حداقل اين يكي بهم ثابت شده دارم كم كم به حرفهاي ون آدمايي كه منو از ادامه ي راهم نگه داشتن شك مي كنن.اصلا بوجود و بزرگواريشون دارم شك مي كنم.احساساتم راست گفته بودن بهم.هيچ كس نمي تونه جاتو كنارم پر كنه و غصه ي بزرگي همراه خودش مياره.

خيلي وقته ننوشتي برام.بنويس كه اين منم و اون عزيزي نيستم كه خصوصي ترين حرفها رو بياره به من بزنه.مثل هميشه اعتماد داشته باش و برام بنويس.

آنگاه که غرور کسی را له می کنی،

آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی،

آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی،

آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،

آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی،

آنگاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری ،

می خواهم بدانم،
دستانت را بسوی کدام آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟

بسوی کدام قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند

 

 

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

سلام به مهشادم و سلام به هر غربه ای دیگه که پای مطالب.نوشته های روز چهارشنبه سوری تو همین الان خوندم.امروز اولین روز ۱۳۸۸ و نوروز رو بهت از صمیم دلم تبریک می گم و می دونم که می دونی هیچ کس ارزوهایی که لحظه ی تحویل سال برات داشتم رو برات نخواهد داشت و نداشته و نداره.

سال نوی عزیزترینم مبارک

و اما تو پسر خوب غریبه! به قول خودت برنده ی بازی و صاحب فعلی عشق من!

کاش اون قرار روز شب قبل از چهارشنبه سوری نمی ذاشتی که من اون حرفها رو بشنوم.در ضمن نظراتی که روز ۲۶ ام عصر(قبل از اذان روز چهارشنبه سوری گذاشتی) بصورت کاملا واضح برام روشن کرد که چه وقتایی به وبلاگ سر می زنی.چرا دوست داری بدونی من شماره رو از کجا دارم! پسر کم هوش من!یه سوال!!!! موقعی که می خواستی اون نظر رو بذاری قبل از نوشتن یه لحظه یادت اومد که باید انگیسی تایپ کنی.درسته؟ و انگلیسی هم تایپ کردی!!! ولی من از بین ۱۰ تا نظری که برام اومده دقیقا فهمیدم کدوم ۲ تا مال توست!!!

فکر کنم اون لحظه که داشتی نظر رو می نوشتی یادت رفت که با یه آدم با هوش ۱۱۲ طرف هستی.فقط اینو می تونم بهت بگم که بهتره دنبال کارآگاه بازی نباشی.این کاری که کردی - منظورم نظر گذاشتن به یه اسم دیگه در عصر دوشنبه بیست و ششم - می تونه دلیلی باشه واسه اینکه من حس کنم منو احمق فرض می کنی و اینکه منو احمق فرض کنی باعث می شه که تو همین وبلاگ دست به حماقت بزنم.

    ولی بازم می گم:کاش اون قرار رور ساعت ۹ شب نمی ذاشتی و اون حرف های جدید رو من نمی شنیدم.لا اقل خوبی اش این بود که با همون خیالاتی که توی ذهنم ساخته بودم زندگی می کردم و شاید فراموش!!! اما اون حرفها باعث شد تا ۳ روز آخر سال ۸۷ لعنتی رو بذارم واسه اینکه واقعیت اتفاقاتی که برام بوجود آوردند و پشت پرده ی واقعی اون ضربه ی مهلکی رو که خوردم رو بدست بیارم.

و تو!مهشاد صبور و همیشگی ام!

این یه جمله رو می گم و منتظر می مونم تا خودت همه چیز رو بر ملا کنی... می دونی که چطور می تونی با من در ارتباط باشی و حرفهات رو به من برسونی مگه نه؟!!!!

همه چیز رو فهمیدم

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|

می نویسم.اما چون دوست دارم اول بدونم با کی طرفم بعدش می نویسم.فقط بگو تا بدونم با کی طرفم.کدوم حدسم درسته باشه؟

نوشته شده در ساعت توسط دور از تو مانده|


آخرين نوشته هایم
» یک نصیحت دوستانه(پیغام من)
» یک نصیحت دوستانه(متن پیغام دریافتی)
» تا اطلاع ثانوی...
» خداحافظ... فراموشی ناپذیرترین پس کوچه های خاطرات من و تو
» تو شدی مادر و من...
» ورق بزن صفحات مرا...(تمام خاطراتمون در سال88)
» ورق بزن صفحات مرا...(تمام خاطراتمون در سالهای86 و 87)
» قاصدک خوش خبر آمدی جانــــــــم
» نشانی من، نشانی تو
» قافیه دلتنگی...

Design By : Pichak